#دختر_بوکسور_پارت_257
ونداد _ جانم ..بگو چی شده که این موقع زنگ زدی ؟
نمیدونستم چطوری بهش بگم وانیا رفته ..ولی خب برادرش بود و در هر صورت باید میفهمید ..یه کمی من و من کردم و بعد بهش گفتم
_ گوش کن ونداد ..میگم ....میگم که ..
ونداد _ اه بنال دیگه برم کار دارم
_ ونداد وانیا قضیه رو امروز به طور خیلی اتفاقی فهمید و از خونه زد بیرون راستش نمیدونم الان کجاست دقیقا چند ساعتی میشه که
رفته و من الان فهمیدم ..
بعد به نامه ای که تو دستم بود نگاه کردم ..
ونداد _ چــــــــــــــــــی ؟ آخه چطوری ؟ از کجا ؟
_ عصر که از اتاقش زدم بیرون ...
همه ی قضیه رو براش گفتم ..اونم گفت که سریع خودشو میرسونه و گوشی رو قطع کرد
زل زدم به نامه و فکرم رفت به دیروز عصر که تو حموم داشت جیغ میزد ..
تو اتاقم بودم و داشتم با لپ تاپ یکی از مسابقه های کیک بوکس رو میدیدم که با صدای جیغش سه متر پریدم بالا ..خدا میدونه که اون
موقع چه حالی شدم .ترس و دلشوره .از اینکه اتفاقی براش افتاده باشه و خیلی چیزای دیگه مخصوصا
که حاجیه خانم رو هم فرستادم تا بره ..
romangram.com | @romangram_com