#دختر_بوکسور_پارت_248

یه لبخند نشست رو لبام .خب درسته که کار درستی نکردیم چون محرم هم نیستیم ولی هر چی باشه من عاشقشم و خیلی دوسش دارم ..

تو همین فکرا بودم که متوجه تکون خوردنش شدم و این یعنی اینکه بیدار شده ..سریع چشامو بستم ..میخواستم بدونم چیکار میکنه ؟

اولش یکمی تکون خورد ..بعد دستاشو و پاهاشو از دور من برداشت ..آخیشش راحت شدما ..بعد یکمی جا به جا شد و به پشت خوابید ..زد تو ذوقم ..الان باید منو بیدار میکرد ..

این چرا این همه بیتفاوته ؟؟ ار طرفی هم نمیتونستم چشامو باز کنم ..چون اگه بازش میکردم صد در صد لو میرفتم که بیدارم و من اینو نمیخواستم پس به کنجکاویم غلبه کردم و همونطور موندم ..یه چند مین که گذشت سنگینیه نگاشو روم حس کردم ..بعدم صداش که

داشت خیلی آروم حرف میزد ..

آرتا _ آخه من چرا نمیتونم جلو تو خودمو نگه دارم ؟؟ با من چیکار کردی تو دختر ؟؟ با دلم چیکار کردی ؟؟چرا نمیتونم یه لحظه از فکرم بیرونت کنم ؟؟

بعد دستاشو حلقه کرد دورمو منو کشید سمت خودش ..وقتی دستش به بدنم برخورد کرد یه لرز خفیف کل بدنمو گرفت و بعدش گرمایی

که داشت کل وجودمو گرم میکرد ..

دستاشو دورم حلقه کرد و منو کاملا کشید سمت خودش .سرم رو سینش بود و دستای اون دور کمرم ..حس خوبی بود ..از اینکه دارمش ..اینکه کل وجودش برا منه ..اینکه میتونه یه تکیه گاه خوب واسه من باشه ..حتی وجودش.. بودنش ..حس لمس کردنش باعث میشد که کل مشکلاتم یادم بره و حس امنیت کنم ..حسی که تا حالا هیچ وقت به این خوبی نداشتم ..

به جرعت میتونم بگم که حتی دیگه سردرد هم نداشتم ..

آرتا _ خانم کوچولو چطوری باور کنم که دارمت ؟؟ اینقدر کوچولویی که حتی دلم نمیاد لم*س*ت کنم ؟؟ سخته ولی شدنیه ..نمیدونم اگه حقیقتو بفهمی بازم پای حرفای دیشبت میمونی یا نه ؟ ولی ..

دیگه ادامه نداد ..منظورش از حقیقت چی بود ؟؟ کدوم حقیقت ؟؟ چه چیزی میتونه باشه که امکان داره ازش دور بشم ؟؟ گذشته ی بدی داره ؟؟ ولی مهم نیست ..حداقل واسه من ..واسه منی که میخوامش هیچی مهم نیست .مهم الانه که با منه ..

یه چند دقیقه ساکت بود ولی بعدش منو از خودش جدا کرد و سرمو گذاشت رو تخت بعد از رو تخت بلند شد و یه چند مین بعد صدای در حمام اومد که نشون میداد رفته تا دوش بگیره ..

یه غلت زدم و به شکم خوابیدم ..داشتم دوباره گیج میشدم که در حموم باز شد و بعد صدای خش خش ..فکر کنم داشت لباس میپوشید ..همه ی لباساشو که پوشید اومد سمت تخت ..اینو از صدای قدماش که نزدیک میشد فهمیدم .گوشه ی تخت پائین رفت و بعد ب*و*سه ای که رو لپم زد ..


romangram.com | @romangram_com