#دختر_بوکسور_پارت_245

ولی من اصلا نمیفهمیدم دستی که رو سینش بود و گذاشتم رو کراواتش و کشیدم سمت خودم .

زیر گوشم نجوا کرد

آرتا _ دوست دارم وانیا

وای خیلی خوشحال شدم بلند قه قهِ زدم و مثل خودش سرمو بردم زیر گوشش

_ مــــــــنم

آرتا _ آخه چرا تو اینقدر بچه ای ؟ چرا ؟ولی من دیگه نمیتونم ..

.واسه یه لحظه ازش جدا شدم

_ اممم آرتا من که فرار نمیکنم .

آرتا _ هیس آهوی وحشیه ی من

آرتا _ عزیزم بهتره که بریم

دیگه به من اجازه ی حرف زدن نداد منو کشید دنبال خودش و سر راهش کتشم برداشت انداخت رو شونه های من .دستشو قفل کرد دور کمرم و منو تقریبا از زمین جدا کرد..

از ویلا که زدیم بیرون سر و صداها به ندرت داشت کمتر میشد ..منم خیلی خوابم میومد ..

_ آرتا خوابم میاد ..

آرتا _ صبر کن برسیم بعد بخواب


romangram.com | @romangram_com