#دختر_بوکسور_پارت_239

آرتا برگشت سمتش و یکی از ابروهاشو انداخت بالا .

آرتا _ ببخشید ؟

شروین _ با شما نبودم

آرتا _ ولی من با خود شما بودم .

شروین _ کی باشی تو ؟

بعد با پوزخند نگاش کرد .آرتا هم خیلی خونسرد داشت نگاش میکرد اونطوری که آرتا نگاش میکرد ا یعنی اگه من جای این شروین خل بودم تا حالا خر خِرشو جوئیده بودم .

آرتا _ فکر نکنم لازم به توضیح باشه

الان هر دو اخم کرده بودن و همچین بهم نگاه میکردن انگار دشمن خونی همن .خواستم به بحثشون خاتمه بدم چون اگه ادامه پیدا میکرد صد در صد آبرو ریزی میشد ..

_ اِهم اِهم من شما رو به هم معرفی نکردم ..

بعد یه نگاهی به هر دو انداختم که یه لحظه احساس کردم آدم کشتم ..همچین نگام میکردن که ترسیدم ..نزدیک بود به جرم نکردمم اعتراف کنم ..ولی خب به روی خودم نیوردم .

دستمو انداختم دور بازوی آرتا و بهش نزدیکتر شدم .ولی آرتا هنوزم داشت با اخم نگام میکرد ..شروینم که با این کارم هر دو ابروش پرید بالا ..بابا بیار پائین الان باد میزنه بی ابرو میشیا .از من گفتن بود .

_ عزیزم ایشون آقا شروین یکی از دوستان من هستن .( بعد به آرتا اشاره کردم البته با کلی استرس این حرففو زدم چون از قبل بهش نگفته بودم میترسیدم سوتی بده ) و ایشون هم آرتا همسر من

شروین _ چــــــی گفتی ؟ همسر ؟

آرتا _ شما مشکلی با این قضیه دارید ؟


romangram.com | @romangram_com