#دختر_بوکسور_پارت_237

_ چـــــــششممم شما امر کنید ..

اونم یه ب*و*سه ی کوچولو به گردنم زد و کمی ازم فاصله گرفت واسه یه لحظه بدنم لرزید ..یه حس خوب ..حسی که خیلی واسم عزیز بود

..

دستشو دور کمرم حلقه کرد و با هم به سمت همون مبلی که روش نشسته بودم حرکت کردیم ..

از قیافه ی متعجب شده ی شروین خندم گرفته بود ..و داتم ریز ریز میخندیدم .

آرتا _ چیه ؟ چته ؟ واسه چی اینقدر وول میخوری تو ؟

وا این چرا امشب هِی پاچه میگیره ؟ بابا به خدا من کاری نکردم ! یعنی چرا اینو قال گذاشتم ولی خب این که اینقدر عصبانیت نداره پس چرا این هِی من بیچاره رو اذیت میکنه ؟!

_ وا خب دارم میخندم .یعنی میگی نخندم ؟ نکنه جرمه ؟

سر جاش وایساد و چون دستش دور کمر منم بود منم مجبور به ایستادن شدم ..اومد رو به روم و کمی خم شد تا هم قد من بشه ..

وای خدا ببین این چقدره درازه که من با اینکه کفشم این همه پاشنه داره باید جلوم خم شه تا سرش بیاد رو به روم ..البته مشکل از این بنده خدا هم نیستا ...

قد من انگار کفایت نمیکنه ..بله

آرتا _ نه خندیدن جرم نیست ولی جا و مکانی درست

وا !!! مگه اینجا چشه ؟ حرفا میزنیا برادر .اوف این که دوباره قاطی کرد ..از سر تا پامو یه دید زد که در این زمان کامل به هیز بودنش پِی بردم .بعد دوباره به صورتم نگاه کرد و اون دهنشو حرکت داد ..

آرتا _ اگه موقع اومدن دقت میکردی متوجه میشدی که مهمونیش مناسب یه دختر جوون 18 ساله نیست .( یه چش غره بهم رفت که نزدیک بود خرابکاری کنم ) درضمن لباسی هم که پوشیدی اصلا خوب نیست .من نمیدونم این لجبازیه تو واسه چیه دیگه .


romangram.com | @romangram_com