#دختر_بوکسور_پارت_225

آرتا _ قربون اون خجالتت برم من نکن این کارو میام میخورمتا ..

این چی گفت چشام گرد شده بود و زل زل نگاش میکردم .اونم کم کم خندش بند اومد و زل زد بهم حالا هر دو بی حرف داشتیم همو دید

میزدیم ..فشار دستش کم کم بیشتر میشد و منو سفت به خودش میفشرد ..

از اونطرفم سرش بود که هی داشت بهم نزدیک تر میشد ..فقط یه کمی مونده بود که دیگه فاصله تموم بشه که سریع منو از خودش جدا

کرد و هلم داد عقب ..پشتشو کرد بهم و یه دستشو زد به موهاش ..

کلافه با صدایی که خیلی ضعیف بود اینو گفت و رفت بیرون

آرتا _ حموم کن و بیا بیرون باید آماده شی تا بریم جشن تولد نامزد دوستت ..نگران کادو هم نباش من گرفتم ..

بعد خیلی سریع از اتاق زد بیرون و منو با دریایی از سؤالات تنها گزاشت ..

این قضیه ی تولد و از کجا میدونست ؟ خیلی فکرم مشغول شده بود ..و با همون فکر درگیر دوش و باز کردم و رفتم زیرش

.................................

از اون موقع تا الان که دارم برای مهمونی حاظر میشم آرتا رو ندیدم ..فقط یه نامه برام گزاشته بود و نوشته بود که تا موقع مهمونی میاد

منتظرش بمونم و اینکه حاجیه خانم یه چند روزی نمیاد چون کار داره

در تعجبم که این چرا رفتاراش هی تغییر میکنه ؟ یه بار خوبه .یه بار پاچه میگیره ..یه بار تخس یه بار سگ اخلاقه ..

ههه چی فکر کرده من هنوزم ازش دلخورم ..که چی نباید اون حرفارو بهم میزد ..ولی خب خاک تو سر خودم بکنن که تا میبینمش همه


romangram.com | @romangram_com