#دختر_بوکسور_پارت_224

بد با دقت سر تا پامو نگاه کرد واسه یه لحظه نگاش متوقف شد سمت شکمم ولی سریع نگاشو گرفت و بعد پرت کردن لباس تو سبد

لباس چرکا منو دوباره کشید تو بغلش ..

حالا سرم رو سینش بود و داشتم گریه میکردم ..من نمیدونم این همه آرامش و چطوری میتونه بهم بده ..

تو بغلش بودم که با حرفی که زد آتیش گرفتم ..ای خاک تو سرم آخه چرا من باید اینطوری ضایع بشم ..شرط میبندم که کل صورتم قرمز

شده بود سرمو بیشتر فرو کردم تو سینش تا نفهمه

آرتا با خنده _ هیس آروم باش دختر خوب ..فهمیدم چه فکری کردی ..ولی مطمئن باش که من کاری نکردم ..لباستم حاجیه خانم عوض

کرده بود ..امم دختر خوب امروز چندمه ..شاید ..شاید که نه حتما چیز شدی

بعد دوباره آروم شروع کرد به خندیدن منم که لبو بهش گفتم خواهر برو کنار که من قرمز ترم ..

آره درست میگه امروز وقتش بود من چطور چیز به این مهمی رو فراموش کرده بودم ؟؟ از خجالت حتی نمیتونستم تکون بخورم از جام

..دیگه چه برسه که بخوام حرف بزنم از اونورم ل***خ**ت و پ........ی تو بغل این دیگه واقعا نمیدونستم چه خاکی تو سرم باید بریزم

دستامو گذاشتم پشت سرش و محکم لباسشو چنگ انداختم ..

آرتا _ آروم بابا پیشی واسه چی چنگ میندازی ؟؟ خجالت نداره که ؟؟ از من نباید خجالت بکشی ..

چی تعجب کردم ..چرا نباید از این خجالت بکشم سرمو بلند کردم و نگاش کردم با تعجب ..

داشت میخندید البته خیلی کم ..که من متوجه نشم


romangram.com | @romangram_com