#دختر_بوکسور_پارت_193

قدرت حرف زدن نداشتم ..چون شکی که از دیدنش بهم وارد شده بود ..یه شک لذت بخش ..سرشو ........جدا کرد و صاف ایستاد ..

زل زدم به اون دو تا تیله ی شکلاتی که کل زندگیمو شیرین کرده بودن .. کل عشقم و دل تنگیامو جمع کردم تو چشام تا ببینه ..ببینه و بفهمه که چه بلایی سرم آورده

آرتا _ چی شده خانم کوچولو ؟

_............

کلافه دستشو کشید تو موهاش و به صورتم نگاه کرد

آرتا _ ببخش نمیخواستم بیام تو اتاقت

یه نگاهی از بالا تا پائین بهم انداخت

آرتا _ هنوزم از دستم ناراحتی ؟

_............

جوابی بهش ندادم خب جوابی هم نداشتم که بدم .. درسته که من راجع بهش بد برداشت کرده بودم و قضاوت درستی هم نکردم ..درواقع تقصیر منم بود ..ولی راستش هنوز هم گیج بودم و یه جاهایی برام گنگ ..

فقط بهش نگاه میکردم و اونم فکر کنم داشت کم کم کلافه میشد ..سرشو برگردوند و دوباره دستشو با کلافگی کشید تو موهاش ..بعد دوباره زل زد بهم ..

هر دو خیره خیره داشتیم به هم نگاه میکردیم ..سرش بود که کم کم داشت بهم نزدیک میشد .شاید بگید خیلی بیحیا هستم ولس اون موقع ................ .. دلم میخواست احساسش کنم ..چشمام و بستم و منتظر ب*و*سش بودم ولی هنوز نرسیده صدای باز شدن در اتاقم و بعد اون صدای خودش که زیر لب گفت و بعد رفت

آرتا _ ببخش دست خودم نبود ..اومدم لباسامو ببرم و دیگه بر نمیگردم ..یه مربیه دیگه میاد خدا حافظ

و بعد صدای در اتاق خشکم زده بود .. یعنی چی .؟


romangram.com | @romangram_com