#دختر_بوکسور_پارت_183
یعنی زن آرتاء ...
ولی این که خیلی چاقه ..عجب سلیقه ی گندی داره ..نکنه اینو آورده اینجا تا حرس منو در بیاره ..خیلی بدم اومد ..دیگه داشتم عصبی میشدم و از طرفی درد سرم امونمو بریده بود ..
با صدایی که دورگه شده بود و سعی در آروم نگه داشتنش داشتم شروع کردم به حرف زدن
_ هی خانم تو کی هستی ؟ اینجا چی میخوای ؟تو خونه ی من چیکار داری ؟
همین که صداموشنید یه هین کشید و قاشقی که دستش بود از دستش افتاد ..بعد هم برگشت سمت من بازم یه شک دیگه ..این که
با این سنش نمیتونست زن آرتا باشه پس کی بود ؟
با تعجب داشتم نگاش میکردم که با صداش کمی خودمو جمع و جور کردم
پرزنه _ وای مادر تو که منو ترسوندی ..این چه طرز اومدنه ..
_ ببخشید چطوری میومدم اونوقت اونم تو خونه ی خودم
پیرزنه _ وای مادر قصد بدی نداشتم ..
_ خب حالا این حرفا رو بیخیال شما کی هستین و از همه مهمتر اینجا چیکار میکنید ؟
با دست یکی آروم زد تو صورت گرد و تپلش ..نمیدونم چرا تمام حرکاتش به دلم مینشست اصلا خوشم اومده بود ازش ..
پیرزنه _ وای شرمنده عزیزم ..مادر یادم رفته بود ..من حاجیه هستم .اومدم اینجا که تنها نباشی ..
با تعجب هر جفت ابروهام پرید بالا از اونطرف هم سر دردی که داشتم داشت دیوونم میکرد
romangram.com | @romangram_com