#دختر_بوکسور_پارت_182

با این فکر چشامو رو هم گذاشتم و به خواب رفتم

وانیا

با سر درد فجیهی از خواب بلند شدم دردش اونقدر زیاد بود که حتی توان باز کردن چشام رو هم نداشتم ..افکار جور واجوری از ذهنم میگذشتن و از همه مهمتر این حسی که تازه تو دلم به وجود اومده بود ...

هه منی که دوستامو مسخره میکردم که عشق وجود نداره ..دوست داشتن چرته و از این حرفا حالا خودم بهش گرفتار شده بودم و راه هیچ نوع فراری هم نبود ..ولی تنها چیزی که عذابم میداد ترس از این بود که نکنه اون منو نخواد ؟

نکنه قبولم نکنه ؟ خودش بهم گفت که بچم هر چی باشه 13 سال از من بزرگتره ..ولی ولی نمیدونم نمیدونم چیکار کنم ..داغون بودم ..

درسته که اتفاق خاصی نیوفتاده ولی بازم مشکل من چیز دیگه ای هست ..خودش گفت زن نداره و کسی تو زندگیش نیست ولی اون تلفن خدا

عاشق نشدم نشدم وقتیم که شدم خرکی شدم ..

بیخیال فکر کردن شدم ..بهتر بود یه زمان دیگه ای رو به فکر کردن به این چیزا اختصاص میدادم بله الان تنها چیزی که مهم بود این بود که برم یه قرص مسکن یخورم تا این سر دردم بهتر بشه

با رخوت تمام از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون ..خابیدن تو تخت آرتا خیلی خوب بود ..بالشتش هنوز بوی عطرشو میداد ..

همین که از در اتاق خارج شدم صدای تق تق از آشپزخونه به گوشم رسید ..خوشحال از اینکه آرتاس با سرعت بیشتری به سمت پائین

رفتم

همین که از پله ها پائین رفتم چشمم خورد به ساعت بزرگی که رو به روم بود ..ساعت 8 شب رو نشون میداد و این یعنی اینکه من خیلی زیاد خوابیدم یا بهتر بگم چون عصبی بودم تقریبا بیهوش شدم ...

شونه ای بالا انداختم که همون موقع سرم تیر کشید دست راستمو گذاشتم رو سرم و از شدت درد ناله کردم ..خیلی آهسته شروع کردم به حرکت کردن به سمت آشپزخونه

وارد آشپزخونه که شدم از چیزی که دیدم شکه شدم ..حتش نمیتونستم پلک بزنم ..یه زن تو آشپزخونه بود که داشت یه کارایی رو گاز انجام میداد و چون پشتش به من بود نمیدیدم داره چیکار میکنه


romangram.com | @romangram_com