#دختر_بوکسور_پارت_181
با یه تصمیم ناگهانی به سمت اتاقم رفتم چیز خاصی نبود که بخام بردارم چون اونجا هم لباس داشتم تنها چیزی که با خودم برداشتم مدارکم همراه گوشی موبایلم و سوئیچ ماشینم بود
خیلی سریع با لباسامو تعویض کردم و به سمت بیرون روونه شدم وسط راه واسه یه لحظه برگشتم و به در اتاقش نگاه کردم ..هه چه توقعی داشتم که بیاد دنبالم ؟
با تاسف سری واسه خودم تکون دادم و با تمام سرعتم به سمت بیرون رفتم بعد از خارج شدن از ویلا سوار ماشینم شدم و با یه تیک آف ماشینو به حرکت در آوردم ...
فکرای زیادی تو سرم در حال چرخش بود .مهمتر و پرنگتر از همش هم وانیا بود ..چه زود شد وانیا ..بدون هیچ پیشوند و پسوندی ..جالبه واسه کسی مثل من مغرورترین پسر خاندان مجد کسی که حتی نیم نگاهی به دخترا نداخته بود ..کسی که با تمام عشوه گری های زنای اطرافش تا حالا پاشو کج نزاشته بود ..الان جلوی یه دختر بچه ی تخس و زبون دراز کم آورده
عصبی دستی به موهام کشیدم ..بهم برخورده بود ..ولی از طرفی فکرش از ذهنم بیرون نمیرفت ..نمیدونم این حسی که تو وجودم بود دوست داشتن بود یا ه*و*س ولی هر چی بود بد جوری داشت داغونم میکرد ..
دوست نداشتم ولش کنم و بیام بیرون ولی به این دوری احتیاج داشتم میترسیدم دفعه ی بعدی هم خودمو هم اونو بندازم تو دردسر درسته که زنمه بهم حلاله ولی بازم هر چی باشه هنوز کسی به رسمیت نمیدونه ..حتی خودش ..
بعد از حدود نیم ساعتی بلاخره رسیدم به ویلای خودم پشت در زدم رو ترمز و خم شدم از تو داشبورد ماشین ریموت در رو برداشتم
بعد از باز کردن در به سمت ساختمونی که وسط باغ بود حرکت کردم و جلوی ساختمون زدم رو ترمز ..حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم فقط و فقط الان بوکس بود و ضربه های پی در پی به کیسه بکس تا بتونه یه زره آرومم کنه و خشمی که داشتم و حداقل بتونم ذره ای کم کنم
م*س*تقیم به سمت اتاقی که کنار اتاقم بود رفتم و درشو باز کردم اتاقی که کل دیواراش به رنگ آبی آسمونی بود و وسط اتاق یه کیسه بکس و بقیه ی وسایل لازم واسه تمرینام بود ..
خیلی سریع بلوزمو در آوردم حتی دستکش هم دستم نکردم به سمت کیسه بوکس حمله کردم با تمام قدرت شروع کردم به وارد کردن ضربه ها از ضربه های کیک گرفته تا پانچ و استریک با تمام قدرتم به کیسه بکس وارد میکردم
ولی هیچی نمیفهمیدم عصبانیتم کم که نمیشد هیچ هر لحظه داشت بیشتر میشد ..
با تمان توان و قدرتی که تو کل وجودم بود شروع کردم به وارد کردن ضربه های چپ و راست سرعتی جوری ضربه به کیسه بکس وارد میشد که کیسه بکس حتی فرصت تکون خوردن هم نداشت
بعد از اینکه حسابی خسته شدم به پشت رو زمین سرد دراز کشیدم عرقام داشت تند تند میریخت ..فکرم مشغول بود و از طرفی نگران وانیا بودم
خودم که تا یه هفته بر نمیگشتم ولی تو این مدت حتما یکی رو میفرستادم تا تو ویلا تنها نباشه ..
romangram.com | @romangram_com