#دختر_بوکسور_پارت_176
از این میترسیدم که دوباره شکست بخورم ..اگه اینبارم این اتفاق می افتاد دیگه جونی واسه بلند شدن نداشتم ..از طرفی هم اینو مطمئن بودم که تحریک شده ..اون زن داره صد در صد وقتی از اینجا بره دیگه سراغی ازم نمیگیره و خودمم دارم در حق یه زن بدی میکنم
وودارم گ*ن*ا*ه میکنم
اینا افکاری بود که داشت عین موریانه مغزمو میخورد و شدت اشکامو بیشتر میکرد ..
وقتی دید شدت اشکام بیشتر شده دستپاچه شد .سریع از روم بلند شد و نشست لب تخت ..الان من درازکش بودم و اون نشسته بود کنار تخت ..
یه دستشو کلافه کشید تو موهاش ..کلافگی قشنگ از همه ی حرکاتش پیدا بود ..بعد از مدتی که تو خودش بود به سمت من برگشت و یکی از دستامو گرفت تو دستش
آرتا _ عزیزم چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟
عزیزم واسم تعجب داشت یعنی بعد از یه ب*و*سه شدم عزیزش .پس زنش چی ..اون چی بود . جوابی بهش ندادم فقط با ناراحتی به چشاش نگاه کردم ...
آرتا _ اینطوری نگام نکن ..
سرشو برگردوند و هر دو دستشو از ارنج گذاشت رو پاش و پنجه هاش رو هم برد لای موهای خوش حالتش ..ژستش خیلی قشنگ بود
اگه الان تو این وضعیت نبودم صد در صد ازش یه عکس میگرفتم
لبش به خنده باز شد ..تعجب کردم هم داشتم اشک میریختم ..هم تعجب کرده بودم دیگه خودتون فکر کنین چیطوری بود قیافم ..
دیوونه شده ؟ این حرفی بود که تو دلم زدم ولی انگار اشتباه کردم .سرشو به سمت من چرخوند و با همون لبخند شروع کرد به حرف زدن
آرتا _ نه دیوونه نشدم عزیزم ..بلند فکر کردی ..
تو اون موقعیت دیگه ضایع هم بشی ..بدبختی آخه از این بیشتر .. خیلی طول نکشید که کار چند دقیقه پیشش یادم اومد ..دوباره اشکام سرازیر شد ..و صورتمو برگردوندم
romangram.com | @romangram_com