#دختر_بوکسور_پارت_175

شروع کردم به ضربه زدن به سینش .....

خدای من چه اتفاقی داشت میوفتاد ..دیگه داشتم تسلیم میشدم ..الان فهمیدم که احساسم بهش چیه .. از همون روز اول که دیدمش

..این حس به وجود اومد

یه قطره اشک از چشام چکید ..

دومین قطره ..سومین قطره ..چهارمیش و همینطور قطره های بعدی بود که میریخت رو بالشت ..چون داشتم بیصدا گریه میکردم متوجه نمیشد توانایی هیچ نوع حرکتی رو نداشتم ...

آره منی که اینقدر غرور داشتم که یه بوکسور با تجربم ..به این که هیچ کسی نمیتونه جلوی من طاقت بیاره .. به اینکه اگه یه موقعی کسی بخواد ازم سؤاستفاده کنه پدرشو در میارم ..الان عین یه جوجه اسیر دستای آرتا بودم ..

بعد از اینکه حسابی از خجالت ل*ب*ا*م در اومد سرشو بلند کرد چشاش بسته بود ..فهمیدم که داره تصور چند لحظه پیشو میکنه نه این درست نیست

تو اون لحظه نمیدونم من چرا لال شده بودم ..ذهنم حتی یه ثانیه هم کار نمیکرد تا بخوام فحش بارونش کنم ..ما الان کار درستی نمیکردیم ولی از طرفی لذت ب.... بود که منو م*ل*ته*ب کرده بود ..

اشکام بی اختیار میریخت و ذهنمم قفل بود ..نه تقلایی نه تکونی هیچی . عین یه جسد دراز کشیده بودم و ذهنم بهم اجازه انجام هیچ کاری رو نمیداد .

آروم چشاشو باز کرد اینو منی که تمام مدت زل زده بودم به صورتش از پشت چشای اشکی به صورت تار دیدم ..یه حس آشنا تو چشاش بود .حسی که میشناختم ولی نمیتونستم درکش کنم

با دیدن صورت پر از اشک من به خودش اومد ..دستاش شل شد و به صورت قائم دو طرف صورتم قرار گرفت الان دستام گیر نبود ..

بخاطر همین جمعش کردم تو بغلم و به صورت ضربه دری رو سینم گرفتم ..

هنوزم چشام تو چشاش بود و اونم داشت با تعجب به صورت پر از اشک من نگاه میکرد ..

من به حسم مطمئن بودم .. حداقل الان مطمئن بودم که دوستش دارم ..ولی از حس اون که با خبر نبودم .. از این میترسیدم که بازیچش بشم ..


romangram.com | @romangram_com