#دختر_بوکسور_پارت_163
بعد زدم زیر گریه .. خیلی ترسیده بودم .. واقعا شب بدی بود
آرتا _ آروم باش عزیزم الان دیگه کسی نمیتونه اذیتت کنه
اونقدر تو بغلش نوازشم کزد که بلاخره آروم شدم ..
آرتا _ بیا بخواب رو تخت
بعد منو بلند کرد و خابوند رو تخت موقع بلند کردنم دستش با پوست بدنم در تماس بود و این باعث میشد که خجالت بکشم ولی خدا رو
شکر که برق نبود و نمیتونست صورت گل اناخته ی منو ببینه
آرتا پتو رو کشید روم و بعد خم شد روم خیلی آروم پیشونیمو ب*و*سید و بلند شد که بره . یه لحظه دوباره اون حس ترس اومد سراغم
سریع دستشو گرفتم تا نزارم بره
_ نه نرو من میترسم
آرتا _ من که جایی نرفتم میرم رو کاناپه بخوابم
_ نه نه نرو بازم من میترسم
آرتا _ باشه .. تا تو بخوابی من پیشت میمونم
بعد رو تخت نشست و دستمو گرفت تو دستش منم آروم چشامو بستم .. ولی دهکی شانس همین که چشامو میبستم دوباره ریخت اون جنه میومد جلوم و نمیتونستم بخوابم .. از طرفی هم هی حس میکردم که یکی الان از پام میگیره و منو میکشه پائین
فکر کنم متوجه شد که هنوزم میترسم چون بدون هیچ حرفی پتو رو کنار زد و دراز کشد رو تخت بعد هم با یه دستش منو کشید سمت خودش یکی از دستاشو گزاشت زیر سرمو اون یکشو دور کمرم . یکی از پاهاشم گذاشت رو پاهام کاملا تو حصارش بودم و کوچکتیرین حرکتی نمیتونستم بکنم
romangram.com | @romangram_com