#دختر_بوکسور_پارت_161

آرتا سرشو تکون داد و به سمت آشپزخونه رفتیم .. منو نشوند رو صندلی و خودش رفت سمت یخچال اول شمع و برداشت بعد از جیبش

یه فندک بیرون آورد و روشنش کرد . با نوری که از شمع اومد یه نفس راحت کشیدم ..

آرتا _ خب ببینم فیوز کجاست

_ ته ...هیییی .. باغ ....

آرتا در یخچالو باز کرد و یه بطری آب ازش برداشت .. بعد بطری رو گرفت سمت من

آرتا _ بیا اینو بخور تا بهتر بشی

بطری رو ازش گزفتم و بعد سرکشیدن حدود نصف بطری بلاخره سکسکم بند اومد آخیششش راحت شدم

آرتا _ بیا بریم ببینم مشکل از کجاست

_ نگو که این موقع میخوای بری ته باغ اونم تو این تاریکی و بین اون همه درخت وحشتناک

آرتا _ بلاخره که باید یکی درستش کنه یا نه

_ نه نمیشه من میترسم

آرتا _ خب تو نیا

_ نمیشه بازم میترسم ..خب فردا درستش کن

نفسشو فوت کرد بیرون و دستشو گرفت سمتم


romangram.com | @romangram_com