#دختر_بوکسور_پارت_160
هر دو دستشو از دور کمرم آزاد کرد و دور صورتمو قاب گرفت
آرتا _ گفتم که من اینجام از چی میترسی ؟ هان ؟ اون فقط یه فیلم بود واقعی نبود .. الان همه ی اون شخصیت ها دارن واسه خودشون زندگی میکنن و خیلی هم خوبو سلامتن .. بشین اینجا تا برم اون لامپو روشن کنم بعد برو بخواب
_ نه نه .. اصلا چرا با هم نریم ..
هنوز جواب نداده بود که با صدای جیغ یه گربه منم یه جیغ بنفش کشیدم و خودمو پرت کردم تو بغلش
آرتا _ هیس آروم آروم ..چیزی نیست یه گربه بود
_ آرتا توو رو خدا روش کن اون لامپا رو
آرتا _ باشه آروم باش اصلا با هم میریم بلند شو تا بریم
دستمو از دور گردنش باز کردم و از رو پاش پائین اومدم .. اونم به محض اینکه بلند شد با دستش دستمو محکم گرفت ..
کور مال کور مال به سمت اولین پریز برق رفت و کلید و زد .. ولی از شانس خوب من .. چی شده بود .. اگه گفتین .. بله برق نبود .. دیگه تو مرض سکته بودم و از ترس سکسکم گرفته بود
_ هههییی .. چی .. ههییی... شده ...هیییییی
آرتا _ به گمونم که برق رفته ..ببینم اینجا شمع دارین
_ هیییی .. آره ..هیییی ..آره ...هیییییی
آرتا _ خب کجاست باید یکی رو روشن کنیم ..
_ تو ..هیییی..آشپز ...هییییی ..خونه ..هییییی .. رو ..هیییی ..یخ ..هییییی ..چال
romangram.com | @romangram_com