#دختر_بوکسور_پارت_159
حتی فکرشو نمیکردم که یه روزی تو بغل این زشت بیریخت آرامش بگیرم ..
چشمامو محکم داشتم به هم فشار میدادم و بدنم از ترس میلرزید .. کم کم دستاش شروع کرد به حرکت کردن رو کمرم داشت نوازشم میکرد .. با این کارش داشت به بهترین نحو ازم حمایت میکرد ..
آرتا _ چیه فسقلی چرا همچین میکنی ..
_ خیلی ترسیدم آرتا ..خیلی تو رو خدا خاموشش کن ..
صداهایی که از تلوزیون میومد داشت وحشت منو بیشتر میکرد و از طرفی بیشتر فرو میرفتم تو بغل آرتا .. فکر میکردم با این حرفم الان برام دست بگیره و مسخرم کنه ولی در کمال تعجب خم شد و کنترل و از رو میز برداشت
با خم شدش سمت میز منم به سمت عقب خم شدم و اونم مسلما رو من بدنمو کاملا مماس و چسپیده به هم بود و داشت ضربان قلبم کم کم بالا میرفت .. تا موقعی که کنترل رو ورداره یه سال گذشت البته از نظر من .. وقتی که نفسای داغش به گردنم میخورد کلا از این دنیا منو میبرد به یه دنیای دیگه .. نمیدونم چرا ولی دوست داشتم تا ابد همینطوری تو آغوشش بمونم ..خفه شو دختره ی بیحیا .. یعنی چی تو آغوشش بمونم نامحرمه ها .. برو بابا تو هم هی ضد حال بزن
دلم نمیخواست دوباره راست بشه دوست داشتم همونطوری بمونه ولی از اونجایی که من هر چی بخوام برعکسش اتفاق میوفته خیلی زود راست نشست و تی وی رو خاموش کرد
آرتا _ خب اینم از این کوچولو .. بلند شو تا برم لامپا رو هم روشن کنم
_ نه نه تو رو خدا نرو من میترسم
آرتا _ هیس چته ؟ چیزی نشده که ؟ ببین من اینجام و تا وقتی هم که من اینجا باشم هیچکی نمیتونه اذیتت کنه
با این حرفش دلم گرم شد ولی هنوزم اونقدر جربزه نداشتم که اینجا تنهایی بشینم تا این بره لامپا رو روشن کنه
_ نه نرو بمون
آرتا _ من که جایی نرفتم ..ولی نمیشه که همینطوری کل لامپا خاموش باشه بلاخره یه نفر باید اینارو روشن کنه یا نه ؟
_ آره خب ولی من میترسم
romangram.com | @romangram_com