#دختر_بوکسور_پارت_144

آرتا _ اولا سلام صبح شما بخیر ..

_ برو بابا ..به من نزدیک نشو

آرتا _ آروم باش ..آروم من که کاریت ندارم آخه دختر خوب نگام کن .اولش ببخشید که باعث زمین خوردنت شدم ولی باور کن هر چی

صدات کردم متوجه من نبودی فقط داشتی به دیوار روبه روئیت نگاه میکردی و با سرعت خیلی بالایی میدوئیدی ..ببین .یه نگاهی به خودت بنداز کل لباسات خیس عرقه . این همه انرژی رو از کجا آوردی آخه تو دختر ..یه ساعت کامل داشتم بهت نگاه میکردم تا شاید متوجه بشی ولی نشدی ..بخاطر خودت اینکارو کردم

همینطور بهم نزدیک میشد حالا دیگه من عقب نمیرفتم راستش و بخواین حق با اون بود بیشتر از این اگه میدوئیدم امکان داشت ضعف کنم همین الانم بدنم شل شده بود

آرتا _ فکر کنم امروز بهتره شب یا عصر تمرین کنیم . فکر نکنم جونی تو بدنت مونده باشه ..حالا دیگه رو به روم ایستاده بود و دستاشم آورده بود پائین .داشتم به چشاش نگاه میکردم .. نمیدونم چرا ولی از چشاش بهم آرامش میرسید و این واسم عجیب بود

دهن اون تکون میخورد ولی من محو چشاش بودم در آخر هم با تکون خوردن دستش جلو خودم به خودم اومدم و حواسم جمع شد ..

آرتا _ هی حواست کجاست اصلا فهمیدی من چی گفتم ؟

_ ها .. آره .. یعنی نه ..

آرتا _ بلاخره آره یا نه ؟

_ نه بعد سرمو انداختم پائین .حواسم نبود

آرتا _ خیلی خب اشکالی نداره .. گفتم بیا بریم صبحونه بخوریم

بعد از کنارم رد شد و منتظر نموند ببینه چی میگم منم رفتم بالا و بعد از گرفتن یه دوش یه دست لباس ورزشی پوشیدم و بعد از خشک کردن موهام با کلیپس بستمش بالای سرم

از اتاق بیرون رفتم و به سمت آشپزخونه روونه شدم .سر میز نشسته بود ولی هنوز شروع نکرده بود


romangram.com | @romangram_com