#دختر_بوکسور_پارت_145
_ چرا شروع نکردی ؟
آرتا _ منتظر جنابالی بودم .
اوه اوه چه جنتل من نه بابا ..سرم درد میکرد و حوصله نداشتم واسه همین بیخیال جواب دادن و تشکر و خلاصه هر چیز دیگه شدم بی حرف پشت میز نشستم و شروع کردم به خوردن
حدود یک ساعتی صبحونه خوردنمون طول کشید ..من تو فکر بودم و داشتم آروم میخوردم ولی اونو نمیدونم ..حتی سرمم بلند نکردم ببینم چطور غذا میخوره خیلی بیحوصله بودم و نیاز شدیدی به خواب داشتم
سردردمم هم شدتش بیشتر شده و بود و بدی اخلاق من این بود که اصلا عادت به خوردن قرص نداشتم ..بی حرف از رو صندلی بلند شدم و فقط به گفتن یک کله افاقه کردم
_ من میرم بخوابم لطفا بیدارم نکن
چیزی نگفت یا شایدم گفت ولی من متوجه نشدم ..
با قدمایی شل بلاخره خودمو به اتاقم رسوندم حتی حوصله ی تعویض لباسمم نداشتم ..چه برسه به چیزای دیگه واسه همین م*س*تقیم به طرف تخت رفتم و خودمو پرت کردم روش ..
به پشت رو تخت دراز کشیده بودم و هر دو دستم زیر سرم بود . داشتم به حماقتی که 6 سال پیش کردم فکر میکردم ..درسته واسه به وجود اومدن یه احساس سن 12 سالگی خیلی کمه ولی شد .. واسه من شد و همون احساس باعث خرابیه روحیم شد . باعث شد که یک سال کامل کل زندگیم زیر و رو بشه ..
محکم سرمو تکون دادم .. نمیخواستم با فکر کردن به این چیزا بیشتر از این حالمو خراب کنم .. همین مدت هم فکر کنم آرتا بهم شک کرده باشه .. نمیخوام سوژش باشم ..
با هزار زحمت فکرمو سوق دادم سمت مسابقه ..یعنی چی میشه ؟ میتونم موفق بشم ؟ اگه بشه ..آرزومه که بتونم تو مسابقات کشوری شرکت کنم ..
از ته دل از خدا خواستم تا بهم کمک کنه .و هزار تا صلوات نظر کردم ..
یهو زدم زیر خنده .. لابد میگید چرا ؟ خب یه چیزی یادم اومد .. بزار واسه شما هم بگم .. یادمه دوران راهنمایی بود اون موقع سریال جومونگ رو میزاشت
خب همه نگاه میکردن ولی من خوشم نمیومد .. یه روز با بچه ها تو حیاط مدرسه نشسته بودیم یهو یکی از دوستان شروع کرد به تند تند زیر لب صلوات فرستادن ..حالا منو میگی داشتم با دهن یه متر باز بهش نگاه میکردم .آخر سرم طاقت نیاوردم و دل و زدم به دریا .ازش پرسیدم داری چیکار میکنی ؟ برگشته به من میگه 5 هزار تا صلوات نظر کرده بودم که جومونگ نمیره
romangram.com | @romangram_com