#دختر_بوکسور_پارت_135

با این اتفاقی که افتاده بود دیگه روی نگاه کردن تو صورتشو نداشتم ..نمیدونم چرا این همه داشتم خجالت میکشیدم

توو فکر کشف این بودم که چرا اینقدر خجالت میکشم که نگام افتاد به پاهای ل*خ*تم ..کم کم اومد بالا و ای داد بیداد

من خاک تو سر نفهم با این وضعیت جلوی این وایسادم دیگه فکر کنم کامل لبو شده بود . خدای من امروز دومین بار بود که این اینطوری منو میدید سریع یه جیغ خفه کشیدمو به سمت پله ها دوئیدم ..

خیلی سریع خودمو به اتاقم رسوندمو رفتم تو تختم ..پتو رو تا کله کشیدم بالا ..بخاطر تند تند دوئیدنم نفس نفس میزدم

..وای نه خدای من الان این پیش خودش چی فکر میکنه ؟ نه خدایا آخه این همه بدشانسی همش باید واسه من باشه ..حالا چیکار کنم .. خدا کنه فردا بروم نیاره ..که اگه بیاره نمیدونم چه غلطی کنم .اصلا اگه بروم آورد برمیگردم تهران ..نمیمونم ..

یا کاش همین فردا برگردم .. دلیلی نداره اینجا بمونم .. منو اون اینجا تنهاییم و ممکنه شیطون بیاد سراغمون ..نه که تا حالا نیومده ؟ وو خب نه یعنی بیشتر بیاد ..

ولی اگه برگردم چه بهونه ای واسه بابا بیارم .. ای خدا چیکار کنم ..

کلی عذاب وجدان داشتم ..یعنی اگه اون صدا نمیومد صد در صد اون اتفاق میوفتاد که حتی از فکر کردن بهش هم شرمم میشه ..

با هزار تا عذاب وجدان و یه کمی هم ترس واسه اینکه اون صدای چی میتونست باشه چشام رو هم رفت و خوابیدم

روز 2

صبح با صدای محکم چیزی که به در میخورد از خواب پریدم ..وای خدا چی شده ؟ حمله شده ؟ عراق حمله کرده ؟ ای بابا اون که یه زمانی بود تموم شد منم خلما .. وای نکنه دزدا یا یه گروه تروریست حمله کردن ؟

حالا چیکار کنم ؟ کجا برم ؟ بد بخت شدم .. آخر من نفهمیدم واسه چی میخوان منو بدزدن ؟ همینطور داشتم واسه خودم فکرای چرت و پرت میکردم که با صدای یکی که داشت داد میزد یه جیغ بنفش کشیدم

بعدشم طی یه عملیات فوق مهرمانه پتوم رو کشیدم رو بدنم و زیر پتو پناه گرفتم ..نیست که خیلی محافظ خوبیه واسه همین ..بله زیبا ..جادار و قدرتمند ..پتوی محافظ

داشتم میگفتم دیگه آخرای آیت الکرسی بودم که تازه این عقل نداشتم به کار افتاد و فهمیدم که ای بابا این که صدای این زشت بیریخته خودمه که ..چه زودم صاحاب شدم .. بیخی خی نو مهم ..


romangram.com | @romangram_com