#دو_نقطه_متقابل_پارت_69
وسط صبحونه بودیم که به سرم زد ازش بپرسم که کی میاد تا حاضرشم ... با دهن پر گفتم:
_راستی امید ، امروز ساعت چند میای خونه ؟؟!!
امید _ مثل همیشه ساعت 7؛ واسه چی می پرسی ؟!
_هیچی ، همین جوری ! ... راستی تو ...
و بعد از سوالم پشیمون شدم . آخه می خواستم بپرسم چه غذایی دوست داره اما تا حدی لو می رفتم ...
امید _ چیزی می خواستی بپرسی ؟!
یه لحظه گفتم از مامانش ، زهرا جون می پرسم اما مطمنا بهم می خندید و می گفت : توی این دو سه ماه ازش
نپرسیدی ؟!
_نه نه ، چیزی نبود ...
امید سرش رو تکون داد که با مکثی گفتم :
_به نظرت امشب شام چی بپزم ؟!
امید_چه می دونم ؟! ... چه سوال ها می پرسی ؟!
می خواستم با کله برم تو دیوار . بعد این وجدان ما میگه از محبت خارها گل می شود ، بیا ! ببین نمی شود ... و اگر هم
می شود ، این یکی نمی شود ؛ بسکه ثبات شخصیت دارن این بزرگوار .... !
با حرص لبخند زورکی زدم و گفتم :
_خب امشب رو تو بگو .
امید _ خب ، .... ااااِ م ... لازانیا چطوره !
ابرویی بالا انداختم و اوهومی کردم و گفتم : خوبه ....
بعد هم امید سکوت کرد و مثل همیشه سریع صبحونش رو خورد و رفت .
سریع از جام پریدم ... شروع به جارو کشیدم و گرد گیری کردم . اتاق خوشگل امید رو هم مثل دسته ی گل کردم .
از خونه زدم بیرون . اول کلی گل رز سرخ و سفید گرفتم و یه دسته گل خوشگل برای اتاق امید گرفتم . چقدر من
خوبم ؛ نه ؟! می دونم ... پریدم توی یه ساعت فروشی ... یه ساعت با بند چرمی قهوه ای و صفحه ی گرد طلایی که سه
romangram.com | @romangram_com