#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_98

اواسط شهریور بود و هوا حسابی سرد شده بود.

معمولا اواخر مهر هوا کم کم سرد میشد ولی سرما از الان مهمون شهرمون شده.

این سرمای پیش از موعد حسابی همه رو غافلگیر کرده واسه همین بیشتر مردم سرما خوردن و منم از این قاعده مستثنی نیستم.

امروز از همون اولش ثابت کرد روز من نیست. الکی اعصابم خورد بود و دنبال دعوا بودم.

از این روز های نحس بدم میاد از اینکه الکی گند میزنه به حالم....... اونم بدون دلیل.

ساعت حدودایه دو نیم بود که همه برگشتن خونه. بعد از نهار شدیم مشتری تلویزیون و تکرار سریال دختر امپراتورو نگاه کردیم.

سریال قشنگی بود که از شبکه تهران پخش میشد.

اولین سریالی بود که نقش اولش یه دختر بود یا شایدم برای من اولین بود.

مامانم برای ابراز نظرش درمورد سریال گفت

-ادم هایه بد همیشه خدا بدن و درست نمیشن.

منظورش خواهر نقش اول داستان بود که به شدت جاه طلب بود.

-عیبی نداره شما ببخشش خانوم

صدای خنده منو روژان تو خونه پیچید.

یه صحنه از فیلم داشت پخش میشد که میونگ نانگ از سولنان نقش اول داستان خاستگاری میکرد که بابام گفت

-راستی اسرا یه عروسی دیگه م تو راه داریم.

منم که عشق عروسی ذوق زده گفتم.

-کی؟

-پسر ناصر فکر کنم اسمش افشین بود.

فقط به دهنم بابام نگاه میکردم .

سعی میکردم ذهنمو جمع کنم ببینم داره کیو میگه.... کنترلی رو خودم نداشتم.

واقعا نمیتونستم ذهنمو جمع کنم حتی نمیتونستم تکون بخورم.

بدنم باهام راه نمیومد. حسم بهم میگفت خودشه همونه...... ولی هیچکدوم از اعضای بدنم باهاش موافق نبودن.

انگار همشون از عکس العملم میترسن که سعی میکنن نتیجه گیریو عقب بندازن.

راستشو بخواین خودمم از عکس العمل خودم میترسم ولی چیزی که بیشتر از اون منو میترسونه این مترسک بودنمه.

مغزم از کار افتاده....

ناخوداگاه از جام بلند شدم.

تنها چیزی که بهش فکر میکنم اینکه از جلو دید مامان بابام دور شم.


romangram.com | @romangram_com