#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_97

-مهم اینه من واست غریبه شدم.

اخم کردم. دیگه داره شورشو درمیاره.

-وحید خر نشو دیگه. تو یه پسر جوونی چطور انتظار داری من بیام بغلت مگه من بچه ده ساله م. باید عاقل تر از اینا باشی.

-اسرا من به تو مثل یه چیز شکستنی نگاه میکنم. چطور فکر کردی چیزی غیر از دوست داشتن تو مغزمه. تو هنوزم برای من همون دختر کوچولویی.

-بابا اصلا تو خوب توپ من ولی مثل تو بچه پیغمبر نیستم. خب؟ این راضیت میکنه؟

لبخند خبیثی رو لبش نشست

-واقعا؟..... وای نکنه تا الانم ازم سواستفاده کرده باشی.

یهوو چشاشو درشت کرد

-چقدم هیز نگام کردیو من فکر میکردم عاشقمی.

صدای قهقهه م تو فضا پخش شده بود.

-زهره مار به چی میخندی ای چشم چرونه مغز مسمومه هیز

از این بازی خوشم میومد واسه همین ب زبونم لبامو خیس کردم.

-ممم ای جونم بیا اینجا کجا در میری جیگر

بعدم خودم بلند زدم زیر خنده. دخترونه جیغ کشید.

-اینجوری نگام نکن خجالت میکشم.

-وحید تو دختر میبودی عجب دلبری میشدی

یقه شو درست کرد.

-پس چی. شوخی که نیستا.

دیگه واقعا سرما به وجودم نفوذ کرده بود. دندونام به هم میخورد.

-ووو وحید یخ زدم.

-پاشو بریم تو ماشین.

تو ماشین همه خوراکیا رو خوردیم اخرشم خیلی شیکو مجلسی برگشتیم خونه وحید اینا. خدارو شکر نرفتیم خونه ما چون کادویی نداشتم تا به وحید بدم.

بعد از کلی سوالو جواب شدن بالاخره رضایت دادن و دست از سر کچلمون برداشتن.

اونشب شب نسبتا خوبی بود و حسابی خندیدیم. اقای شبستری با اینکه سنش از بابا من بیشتره ولی از اون دسته از ادماست که حسابی شوخن و مجلسو گرم میکنن صفتی که فقط تو این خانواده بود چون نه بابا و نه مامانم این صفتو نداشتن . من دوست داشتم تو این زمینه از خانواده شبستری میبودم.

خسته و کوفته به خونه برگشتیم و خیلی زود خوابیدیم.

یه هفته از اونروز میگذره. برای وحید کفش خریدم و دوروز بعد بهش دادم.

زندگی روال عادی خودشو در پیش گرفته بود و روز ها در پی هم میدوید و منو رو به هر سمتی که میخواست میبرد.


romangram.com | @romangram_com