#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_92

-ببینم هنوزم مثل قبلنا قلقلکی هستی؟

با شنیدن حرفش زود سرمو به سمتش برگردوندم که متسفانه دیر شده بود.

از زور خنده رو زمین ولو شده بودم ولی مگه بیخیال میشد.

-توروخدا وحید تورو قران .... جون مادرت.... وحید بمیری الهی مردم.... وحید ریخت ریخت. وحید دستشوییم میریزه.

واسه دیوار حرف میزدم جواب میگرفتم ولی دریغ از یه ذره رحم و مروت از جانب اون......

-اها یاد میگیری تولد منو فراموش میکنی؟ یه درسی بهت بدم تا اخر عمرت یادت بمونه.

-دیگه یادم نمیره تورو خدا وحید. درد دارم تو رو خدا بسه.

دستشو عقب کشید و منم بلند شدم که بشینم.

-واقعا درد داری؟

-اره.... چنگالاتو تا روده و معده م فرو کرده بودی.

دستشو پشت گردنم انداختو منو کشید سمت خودش. سرمو رو سینه ش گذاشتم.

-دلم واست تنگ شده بود.

جوابشو ندادم.

-اسرا دوست دارم.

اولین بارش نبود که اعتراف میکرد. یه جورایی اصلا اولین بار مشخصی نداشت همیشه اینو میگفت و من میدونستم که دوستم داره.

سرشو میون موهام فرو کردو عمیق نفس کشید.

مور مور شدم. سعی کردم هلش بدمو ازش فاصله بگیرم.

حس هایی که میومد تا درم بیدار شه هیچ حس هایه خوب و به جایی نبودن اونم واسه مایی که تنها خارج از شهر تو یه برهوتیم.

-نکن وحید برو اونور.

-دوست دارم دختر میفهمی دوست دارم.

حسابی قاطی کرده بود و ممانعت منم راه به جایی نمیبرد.

صدای گوشیم بلند شد و من خوشحال از اینکه نجات یافتم ازش فصله گرفتمو گوشیو دراوردم.

بهم فرصت نگاه کردن به صفحه گوشی رو نداد. از دستم گرفت و گذاشت رو سایلنت.

-چیکار میکنی؟ حتما مامان بابامن.

-باشه بعدا باهاشون حرف بزن

-وحید بهشون نگفتی اومدی دنبال من؟........ وحید؟......... وحید با توم؟

-نه نگفتم


romangram.com | @romangram_com