#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_88

-این مغازه دارا دوتا مشتری مثل تو داشته باشن دیگه غمشون چیه.

اخم کردمو اعتراض گونه گفتم

-عه پندار؟

دستشو جلو دهنش گرفتو خندید و من تموم توانمو از دست دادم. دلم براش ضعف میرفت.......... وای خدایا چقد خوشکل میخنده قشنگ همه دلمو شخم زد.

محوش شده بودمو به این فکر میکردم این پسر روز به روز خوشکل تر میشه. یعنی این روز اولم انقدر خوشکل بود؟

یه پست هست که میگه هر روز بیشتر از قبل عاشقت میشم و هر روز تو خوشکلتر میشی حالا نمیدونم من عاشقتر میشم یا تو خوشکلتر.

ولی مگه من عاشق پندارم.......!!؟

وقتی با افشین مقایسه ش میکنم مطمئنن اینطور نیست ولی وقتی با بقیه پسرایه تو زندگیم مقایسه ش میکنم قضیه فرق میکنه

من این پسر ساده رو به همه اون اجق وجقا ترجیح میدم.

-هی خانومه بریم؟

یه لبخند مکش مرگ ما براش زدم بعدم برای ماس مالی کردن دوساعت زوم کردن روش اخم کردمو کنایه گونه گفتم.

-بریم اقاهه

کنار هم و با فاصله نسبتا زیادی قدم میزدیم.

اون روز، روز واقعا ارومی بود.

معمولا روزایه هیجان انگیزو پر تنشو دوست دارم ولی این ارامیم جذابیت خاص خودشو داشت.

وقت گذروندن با پندار حس خوبیو بهم القا میکنه. دوست ندارم به اینده و نوع حسم و تجزیه تحلیلش فکر کنم فقط میخوام این حس خوبو داشته باشم.

تاریخ انتقضاش مهم نیست مهم الانه که هست و من باید بیشترین لذتو ازش ببرم.

کی میدونه فردا چی میشه......

شب یادم افتاد فرداش باشگاه دارم واسه همین به پندار خبر دادم فردا نمیتونم صبح برم بندازه بعد از ظهر بعد از نیم قرن و اندی یه کلمه جواب داد باشه.

صبحشو به هر ترتیبی بود گزروندم بعد از نهار همه رفتن استراحت کنن منم دیدم فرصت خوبیه بابام چشاش تو خواب بود اروم گفتم بابا دیره من میرم عیبی نداره شما بخوابید اونم که غرق خواب بود یه باشه ای تحویلم داد و منم د فرار.

ساعت سه ونیم بود که رسیدم اونجا.

سلام دادمو هردوشون جوابمو دادن.

تا ساعت شش و هفت که کارمون تموم شد به شدت مشغول بودیم ولی بالاخره تمومش کردیمو کاری برای فردا نزاشتیم.

پندار کلی تشکر کرد. از خوشحالی رو پاهاش بند نبود.

داشتم جواب پندارو میدادم که گوشیم زنگ خورد.

به هوای اینکه بازم مامانو بابامن گوشیو از تو جیبم دراوردمو به صفحه ش نگاه کردم.

اسم وحید رو صفحه نقش بسته بود.


romangram.com | @romangram_com