#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_175
ارتامم سرشو محکم برای تایید حرفام و اینکه من پشتشو گرفتمو حرفش ثابت شده پایین اورد.
در زدم که همون حرکتم باعث تعجب ارتام شدو خواست بگه که چرا در میزنم ولی وارد خونه شدم و برف شادی و صدای دست زدن و تولدت مبارک مهمونا رو سرمون هوار شد.
عکس رو هم همون لحظه گرفتن. بر خلاف تصورم ارتام اصلا خوشحال نشد به جاش محکم تر منو بغل کرده بود و ازم جدا نمیشد.
بوس تبریک تولدم به هیچکس نداد.
نمیدونستم کجای کارم اشتباه بود. حتما ترسیده ولی خب چیز ترسناکی تو این ماجرا وجود نداشت.
حدود نیم ساعت گذشت تا به حالت عادیش برگشت و من واقعا نگرانش شدم.
این عکس العملاشو دوست نداشتم. نمیخواستم انقدر ترسو باشه و همیشه به من بچسپه. زیادی پسر خوبی بود. میخواستم عادی باشه.
وقتی یخ هاش اب شد شروع کرد با بچه ها بازی کردن. از اونجایی که خیلی خوب میدونم بهترین قسمت تولد باز کردن کادو هاست یکم زود کیکو اوردم تا دونه دونه کادو هارو باز کنیم.
کیکشو به شکل مینیمو در اورده بودم. ازش خوشش میومد.
حسابی ذوق کرده بود شمعا رو فوت کرد ولی نزدیک بود تو این صحنه یه خون راه بیفته
شمعو که روشن میکردیم قبل گفتن شماره 3 همه بچه ها فوتش میکردن و این باعث اعصاب خوردیه ارتام شده بود.
انچنان هواری زدو همه رو تهدید کرد که حتی بزرگترام ساکت شده بودن و فقط من پشت سرش نشسته بودمو میخندیدم.
-این پسرت به وقتش چه خشنه
-خب اعصابشو خورد نکنین تا اون روشو نبینین
-بله بله.
شمعا فوت شدو کادو ها به ترتیب داده شد. با دوربین نوید فیلم گرفتیم. چون تولد مختلط بود همه لباساشون پوشیده بود.
بچه های مهدکودک و المیرا خانومم دعوت شده بود.
مثل مادرایی که حس میکنن همه به پسرش نظر دارن به دخترا نگاه میکردم.
باورم نمیشد اون جوک هایی که یه زمانی درمورد مادرایی که پسر دارن برای همه میفرستادم دامن گیر خودم بشه.
ولی خدایی حقیقت داشتن. حالا هی مردمو منع کنیم ولی سرمون میاد..........
المیرا هم دختر خوشکلی بود. از اون دسته بود که از همین کوچیکی به شدت رو قیافه و ظاهرش حساس بود.
عمرا بزارم این عروسم شه.
ازفکرای تو مغزم خنده م گرفته بود. چه نزده میرقصم. حالا خوبه پسر من فقط پنج سالشه.....
همه کادوهاشونو دادن. ازشون تشکر کردم.
-تو چی اوردی مامان دوماد؟
از اول تولد منو مامان داماد خطاب میکردن.
-کادو من تو حیاطه
romangram.com | @romangram_com