#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_174
سرمو کج کرده بودمو محو تماشای میوه زندگیم بودم. خوشحالم با وحید ازدواج کردم وگرنه همچین دسته گلی رو نداشتم.
بغلش کردمو به خودم چسپوندمش.
-پسر من یه دونه ست.
صدای زنگ در مانع از ابراز احساسات بیشترمون شد.
درو با هم باز کردیم.
-سلام.
سروه خانوم دستشو کشید تا ارتامو ازم بگیره.
-سلام عزیز دله من.
-سلام مامی بزرگ
ارتام حسابی سرحال بود و اونشب سر منبر بودو تا اخر مهمونی حرفای خوشکل برای همه زد.
تحسینو تو نگاه همه میتونستم ببینم وکلی ازشون انرژی میگرفتم.
وقت رفتن دزدکی بهشون در مورد تولد ارتام خبر دادم. خب اونا فامیل درجه یک بودنو حق داشتن زودتر خبر داشته باشن.
خیلی زود روز ها گذشتنو روز تولد کوچولوم رسید.
به نوید گفته بودم ببرتش بیرونو براش خوراکی بخره و بگردونه تا ما خونه رو اماده میکنیم.
همه خونه رو تزئین کردم. ساعت پنج مهمونام اومدن.
از اینکه خود اصل کاری تو جشن حضور نداشت تعجب کردنو من بهشون گفتم که میخوام ارتام سوپرایز شه.
نوید به باباش که از اول مهمونی اومده بودو تو تزئین خونه کمک کرد اس داد که دارن برمیگردنو ارتام بهونه منو میگیره.
میخواستم لحظه ای که از تعجب ارتام عکس میگیریم اون تو بغل من باشه واسه همین وقتی ایفونو زدن بیرون رفتمو رو راه پله ارتامو از نوید گرفتمو ازش تشکر کردم.
انگار ارتام گریه کرده بود . پسر کوچولوم حتما از اصرار زیاد نوید برای نگه داشتنش ترسیده.
-گریه کردی ارتام؟
-نه
از اون طرف نوید گفت.
-اره... اسرا چه بچه لوسی داری
ارتام اعتراض گونه صداشو بالا برد
-هیچم لوس نیستم.
واسه ختم به خیر کردن موضوع گفتم.
-عمو بچه من لوس نیست .
romangram.com | @romangram_com