#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_176

-داری بیرونمون میکنی دیگه؟

چپ چپ نگاهشون کردم.

کم کم خودشونو اماده کردنو با هم رفتن بیرون که بتونن کادو منو ببینن.

گفته بودم چه ساعتی بیارن و همونجا تو حیاط نصبش کنن. درو که زدن نوید زحمت کشید ورفت سرکشی کرد

جیغ و رقصیدن ارتام خبر از خوشحالیش میداد. خوشحالم خوشش اومده.

-بابا شما چقدر رمانتیکید عجب چیزی خریدید مام از فردا هر روز اینجاییم

خندیدمو گفتم.

-خوش اومدین.

ارتام که فاصله بین منو تابو هی میرفتو برمیگشت. نمیدونست چیکارکنه. همه بهش میخندیدن.

اخرشم تصمیم گرفت اول بیاد سمت من.

سرمو پایین اوردم سرمو محکم گرفتو فشار داد. فکر کنم کله مو کند.

یه ماچه محکم تر از گونم گرفتو دوید سمت تاب

نمیذاشت هیچکس روش بشینه. اخ از دست نی نی حسودم.

واسه اینکه مجبور نشم ارتامو از رو تاب بیارم پایین تا بچه های بقیه روش بشینن حواسمو پرت کردمو گرم حرف زدن با بقیه شدم. مامانای دیگم وقتی دیدن نمیتونن ارتامو پیاده کنن بیخیال شدنو به سختی بچه هاشونو راضی به رفتن کردن.

مهمونا رفتنو فقط خانواده هامون موندن.

ارتام مگه از تاب پیاده میشد!!!

دیگه همه رفتنو فقط منو ارتام موندیم. چون در طول مهمونی کارامو میکردم و بقیه هم کمک میکردن کاری واسه انجام دادن نمونده بود. بجز کندن تزئینات روی دیوار ها.

-ارتام یه کار نکن پشیمون بشم از خریدنش. سرما میخوری بیا بالا. این دیگه تا ابد مال توه میتونی ازش استفاده کنی.

از ترس اینکه برش نگردونم به صاحبش دوید تو خونه.

-میشه فردا نرم مهدکودک؟

-فردا برو از تولدت برای دوستات بگو برگشتنی بازی کن باهاش

-اها راس میگی. باید کادوهای دیگمم بهشون نشون بدم.

دوربینو به کامپیوتر وصل کردم و دنبال عکس لحظه ورودمون گشتم.

یهوو با دیدن عکس دستمو رو قلبم گذاشتم تا سکته نکنم. یه لحظه واقعا مردم از ترس.

ارتام تو بغل من متعجبو کمی ترسیده و نوید پشت سرمون که واسه یه لحظه چشام اونو وحید دید.... واقعا ترسیدم.......

از اینکه نویدم تو عکس دو نفرمون هست زیاد خوشم نیومد. هم فیلم هم عکسو تو فلاش گذاشتم که ببرم برامون درستش کنن. از عکسم یکی چاپ کنن واسه اتاق ارتام ولی بدون حضور نوید.

خدارو شکر روز خوبیو برای ارتام درست کرده بودم.


romangram.com | @romangram_com