#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_164

صدای نوید و میشنیدم وقتی گفت

-چیشده مامان؟ من بیام تو؟

خداروشکر مادر شوهرم اونجا بود و مانع از ورود نوید شد.

فقط یه تاب نازک تنم بود. نای تکون خوردن نداشتم. ارتامو برد بیرونو به نوید سپرد و خودش برگشت.

-اسرا.... اسرا؟ دخترم؟ چیشده؟

جوابشو ندادم یعنی حرفی نداشتم خب دلتنگی دلیل میخواد عایا؟

ادم که دستش خودش نیست یهوو دلتنگ میشه.

تحمل شرایط فعلیم به شدت برام سخته. من فقط بیستو شش سالمه و این همه درد....... این همه رنج........ این همه سختی ......

به خدا روا نیست.....

چرا کسی دلش برام نمیسوزه؟ چرا وحید احمق مواظب خودش نبود که حالا این بشه وضع من.

چرا من برگشتم به این سرزمین لعنتی که این همه ناراحتی برام میاره و همش باید درد بکشم؟

اینجا رو دوست ندارم.......... خونه مادر شوهرمو دوست ندارم...........

تو شرایط عادی تحمل اینجا سخته حالا من تنها و بدون شوهر اینجا چه غلطی میکنم؟ ..... اصلا ارتامم نمیخوام میرم یه گوشه میمیرم نجات پیدا میکنم.

من از نقطه نقطه این خونه خاطره دارم و اونا منو اوردن تو منبع جایگاه زجر من و ازم انتظار دارن براشون بندری برقصم؟

من این همه تنهام من تازه شوهرمو از دست دادم چرا هیچکس درک نمیکنه؟

-عزیزم گریه نکن درست میشه. میدونم دلتنگی ولی کاریش نمیشه کرد. فقط باید توکلت به خدا باشه

خدا؟...... هر جا گفتم خدایا شکرت دمش گرم یه چیزی نازل کرد حال مارو بگیره..... خب دوست نداره بگیم خدایا شکرت دیگه چرا تبلیغ میکنه؟

من شب قبل مردن وحید گفتم خدایا شکرت و فرداش خدا واسم رسوند.

مگه من از زندگی و از خدا چی میخوام........؟

فقط یکم شادی..... چیز زیادیه یعنی؟

یادم اومد با پندار به به قول خودش مخفیگاهش میرفتیم که اون ارامش بگیره و من شادی.....

اون ارامششو گرفت ولی من هنوز تو یه قلم شادی موندم.............

-اینجا چه خبره؟

اقای شبستری پشت در بود و میخواست بیاد تو.

سروه خانوم میدونست خجالت میکشم واسه همین پتو رو روم انداخت.

ازش ممنون بودم واقعا خیلی هوامو داره.

نمیخوام نمک حرومی کنم اونا خیلی خوبن....... بدی از منه.......... من بدم......... من نمیسازم.....


romangram.com | @romangram_com