#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_165

فقط دوست دارم تو خونه خودم باشم و راحت بگردم توش. نه اینکه دائما روسری و دامن بپوشم.

من فقط ازادی و استقلالمو میخوام. من یه زمانی خانوم یه خونه بودم رئیسش بودم ولی حالا به سیاه لشکر یه خونه دیگه تنزل پیدا کردم. تحمل این شرایط جدید این اسون نخواهد بود.

اقای شبستری وارد اتاق شد.

-اینجا چه خبره؟

سروه خانومم اشکش در اومده بود.

-بیا برو خانوم تو که داری بدترش میکنی

بدون اینکه پتو رو کنار بزنه بغلم کرد.

-نبینم ناراحتی دخترمو.

گریه م بیشتر شدت گرفت.

-هی هی یواشتر نفست بند میاد.

اروم دم گوشم گفت.

-چیشده به بابات بگو؟

فقط میخواستم گریه کنم . انقدر گریه کنم که تهش بمیرمو نجات پیدا کنم.

-اسرا..... دختر بابا؟...... یادته اینجا با وحید مچتونو گرفتم داشتی کاپشنشو که پاره کرده بود میدوختی تا ما نفهمیم و دعواش نکنیم؟

برگشتم به اون سالها.... چقد بچگی خوب بود....... کاش بزرگ نمیشدم.

-یادته چه طوری براش دوخته بودی؟

با یاداوریش ناخوداگاه لبخند رو لبم نشست.

قسمت استینشو پاره کرده بود و من براش دوختم ولی وقتی تنش کرد دستش از استین رد نمیشد. دو طرفشو باهم دوخته بودم.

اونم چه دوختنی کلی نخ اضافه اومده بود به جای اینکه نخو با قیچی ببرم دوباره باهاش الکی دوخت زده بودم که تموم شه. اخراشم خسته شده بودم اضافه نخو تا میکردم روش دوخت میزدم که اویزون نشه.

خلاصه نمیدوختم سنگین تر بودم.

-میدونی بعدش وحید هیچوقت نذاشت اون دوختو مامانش باز کنه و از اول بدوزه. وحید از تو بزرگتر بودو حسابی شیطون بود. همون موقع فهمیدم یه فکر هایی تو سرش هست. از اون موقع بیشتر مراقبتون بودم که تنها که میشید .... خب شیطونه وو....

خجالت کشیدم.

-یه بار که سر زده اومدم تو اتاقش و با هم نشسته بودین بهش برخورد انگار زیاده روی کرده بودم ولی خب توم دخترم بودی و من باید ازت مواظبت میکردم. اومد پیشم و اعتراض کرد. بابات یه لحظه رفته بود بیرونو وقتی اومده بودو بحث شدید منو وحیدو شنیده بود که درمورد تو بود...... یکم منتظر مونده بود تا ببینه چی میگیم درموردت و وحید اعتراض کرد که به غرورش بر میخوره من هر دفعه میرم تو اتاقش و پیش تو ابروش میره و منم براش روشن کردم که از احساسش خبر دارم. ...... میدونی چی گفت؟...... انقد پررو بود که بدون اینکه انکار کنه گفت...... خب این تابلو بود خسته نباشین........گفت تو مثل خمیر بازی هستی گفت این حالتتو دوست داره و به هیچ وجه بهت دست نمیزنه که حالتت عوض نشه. گفت که میخواد تو زنش شی که بهش ارامش بدی نه چیز دیگه ای........... واسه همین بابات انقدر بهش اطمینان داشت.

حالا دلیل اون همه اعتماد بابامو درک میکنم.

بخاطر تعجبو و فهمیدن ادامه داستانی که برام تعریف کرد یادم رفت گریه کنم و وقتی داستان تموم شد تازه فهمیدم که گریه م ناخوداگاه بند اومده.

-دیگه نمیخوام گریه کنی باشه؟

-بابا


romangram.com | @romangram_com