#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_142

برگشتیم خونه وحید اینا. انگار قرار بود امشبو اونجا باشیم.

من از خجالت زیاد حتی نمیتونستم سرمو بالا بگیرم.

روژان مثل ابر بهاری گریه میکرد. بغلش کردمو به خودم فشردمش. خواهر کوچولو من حتی نمیدونه چی به چیه ولی داره گریه میکنه.

بغض کرده بودم ولی از اونجایی که گریه کردنم تو خفا بود گریه نکردم.

نمیدونستم اگه قرار نبود برم بازم اینجوری بغض میکردم.............؟

به هر طریقی که بود با بزرگترا خدافظی کردیمو وارد خونه شدیم.

امشب تنهاییم.

تو اتاق وحید تخت دو نفره گذاشته بودن. جلو ایینه نشستم و موهامو باز کردم. تور و از سرم کندم و با دستمال مرطوب همه ارایشمو پاک کردم.

تو این فاصله هم وحید رفته بود حموم.

دلم میخواست بخوابم......... خیلی دلم میخواست. واقعا خسته بودم.

لباسامو با جون کندن دراوردمو عوض کردم ولی نه با لباس هایی که واسم گذاشته بودن.

تیشرت و شلوار راحتی پوشیدم. این همه صمیمیت یهوویی برام غیر قابل هضم بود.

یه طرف تختو انتخاب کردمو دراز کشیدم.

بعد از یکم دراز کشیدن صدای در و پشت بندش صدای پا شنیدم. احتمالا وحید از حموم اومد بیرون.

سعی کردم بخوابم ولی خوابم نبرد. عجیبه چون چشام از زور بی خوابی داشت کور میشد ولی این همه تلاشم واسه خوابیدن بی ثمر بود.

با احساس دستی که رو کمرم نشست چشامو باز کردم. خواستم برگردم ببینم چه خبره که کشیده شدم سمت دیگه تخت.

-چیکار میکنی؟

-این ور برا منه.

-وحید دیوونه شدی من اینورو دوست دارم.

بیخیال شونشو انداخت بالا و گفت.

-خب منم این ورو دوست دارم.

و بدون اینکه به من فرصت جواب دادن بده تو جای قبلیه من پشت به من دراز کشید.

میدونستم حریفش نمیشم ولی نمیتونستم کوتاه بیام واسه همین با بالشتم محکم زدم رو سرش

-بیشعور تو دیگه شوهرمی باید بخاطر من از خود گذشتگی کنی

سرشو بلند کردو بهم نگاه کرد.

همه موهاش به هم ریخته بود.

-بزنمت؟


romangram.com | @romangram_com