#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_143
دوباره بالشتو کوبیدم رو سرش.
-قلت میکنی.
دستاشو دورم انداخت بالشت از دستم افتاد.مجبورم کرد دراز بکشم.
-که شوهرتم اره؟
چون نمیذاشت تکون بخورم و تا اون موقع کلی زور بی فایده زده بودم با جیغ گفتم
-اره خنگه
-خب اگه زنمی چرا نیومدی حمومم بدی.
به محض اینکه تونستم یه دستمو بیرون بیارم زدمشو گفتم.
-گفتم شوهرمی نگفتم بچه می.
-ببین اسرا گفته باشم خدا شاهده بچه مونو بیشتر از من دوست داشته باشی از همین بالای تخت خودمو میندازم پایین.
ریسه رفته بودم از خنده.
-ای جون شوهر کوشونه
چپ چپ نگام کرد.
-نگاه چه خوششم اومده.
-وحیدی؟
-برو سر اصل مطلب
بلند بلند میخندیدم. حالا یکی ندونه داریم چیکار میکنیم.
-من بیام اونور؟
-نه
-میدونی چقدر دوست دارم؟
-قد عوض کردن جام باهات؟
-شاید یکم بیشتر
-یکم؟
-باشه خب دوکم
خندیدو محکم تو اغوشم گرفت.
-دوست دارم اسرا دوست دارم...... باورم نمیشه بالاخره امروز رسید.
چیزی واسه جواب دادن نداشتم. ولی حداقل ازش ممنونم که فضا رو عوض کرد من که داشتم سکته میکردم حداقل الان مثل اول نمیترسم.
romangram.com | @romangram_com