#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_136
میدونمم که امکان نداره مامان بابام اجازه بدن. بازخواستشون نمیکنم حق دارن خب اونا چند تا پیرهن بیشتر از من پاره کردن. اونا اینده رو میبینن........... اونا منطقی ترن.........
سعی کردم فکر کردن به این موضوعو بزارم برای بعد و الان از حضور پندار لذت ببرم ولی فقط سعی بود و عملی کردنش تو توان من نبود.
لبخند نصفه و نیمه ای زدم که پندار فرض بر این گرفت که دارم خجالت میکشم.
بمیرم براش چقدر خوشحاله.
من نمیخوام بخاطر من اینهمه تو فشار بیفته. باید عاقل باشم باید زندگی هردومونو نجات بدم.
حتی اگه با این کار دلم بشکنه ازم متنفر بشه، نابود بشم و دستی دستی هردومونو دفن کنم ولی این به نفعه.
حداقل عاشق هم میمونیم نه اینکه بعد از چند سال زندگی باهم از هم خسته بشیمو طلاق بگیریم.
این تفاوت ها بالاخره خودشو یه جایی نشون میده.
اشکی که میومد از چشام جاری بشه رو با سر انگشتام گرفتم.
کی فکرشو میکرد اشناییم با اون پسر به اینجا ختم بشه.
فردا شب قراره خانواده وحید برای امر خیر بیان خونمون. دلم راضی نیست اسرای الان راضی نیست ولی میدونم بعدا عوض میشم......
هردومون عوض میشیم. من پندارو میبینم که خسته و کوفته از سر کار میاد........ بعد از یه روز سگ دو زدن بخاطر پول میاد خونه و قراره که ما بریم مهمونی و تو مهمونی پندار میبینه که لباسای من، خونه من، چقدر با خونه خواهرم روژان با خونه دختر خاله م ایلا فرق داره. میبینه بعد این همه سگ دو زدن بازم کم میاره........... میبینه نمیتونه زندگی خونه پدریمو برام فراهم کنه.......... میبینه نمیتونه پذیرایی هایی که اونا از ما میکننو اون بکنه و این داغونش میکنه.
خب اونم یه مرد و غرور مردونه داره.
همه فکر میکنن مردا چیزی نمیبینن چیزی نمیفهمن ولی اینطور نیست. اونا کل روزو تلاش میکنن تا ما زن ها راحت باشیم تا کم و کسر نداشته باشیم تا بچه هاشون کم و کسری نداشته باشن.
من نمیتونم ناراحتیو غم پندارو تحمل کنم. حتی اگه تصمیمم خود خواهانه باشه ولی میدونم و مطمئنم که درسته.
-پندار؟
-جانم؟
-بریم یه جا دیگه؟
-کجا؟
-هرجا
-باشه سفارشاتمونو بخوریمو بریم.
همون کارو کردیمو باهم سوار ماشین شدیمو رفتیم.
یکم تو شهر گشت زد بعد رفت یه گوشه خلوت و واستاد.
به محض اینکه ماشین وایساد محکم بغلش کردم.
چون از عکس العمل من تعجب کرده بود هنوز دستاش رو فرمون مونده بود و حرکتی نکرده بود.
-دوست دارم پندار خیلی دوست دارم.
و اروم اروم به اشکام اجازه خروج از چشامو دادم.
romangram.com | @romangram_com