#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_134
-وای امشب دوتا خبر خوبو بهم دادی اسرایی خیلی عالی بود.
از اینکه انقدر خوشحالی و خوشبختیه من براش مهمه ازش ممنون بودم.
برای پندار نوشتم.
-تو روح اونیکه دوست نداشته باشه بیاد بیرون.
لبخند شیطونی زدمو پیامو واسش ارسال کردم.
چشام روش بود تا عکس العملشو ببنیم.
وقتی میخندید نگاش میکردم. انقدر خوشکل میخندید که من میترسیدم یکی دیگه عاشق خنده ش بشه.
اونشبم تموم شد و من از ته دلم برای خوشبختی عمه م دعا کردم.اندازه همه اقیانوسا و اسمونها خوشحال بودم.
هنوزم به این اعتقاد دارم که یه جای کار میلنگه...... این همه زندگی بر وفق مراد نمیشه......
فقط امیدوارم چیزی که قراره بجاش از دست بدم درمورد پندار نباشه.
مثلا خودم بمیرم مشکلی نیست ولی اتفاقی برای پندار یا ذهنیتی که بهش دارم نیفته.
شنیدید که میگن بعد از شبه سیه سپید است برعکسشم صدق میکنه کلا دنیا میچرخه.
یه تایمش دست خوشی و سپیدیه یه تایمش دست بدبختیو سیه هیه.
****************************
دو هفته از عروسی عمه م میگذره و رابطه منو پندار هرروز جدی ترو صمیمی تر میشه.
حالا ایلا هم پندارو میشناسه و بعضی وقتا با هم حرف میزنن. وقتاییکه من جواب پندارو عمدا نمیدم.
هنوزم معتقدم نباید خیلی در دسترس باشم.
با اینکه اینده این رابطه مشخص نیست ولی نمیخوام پندار ولم کنه و همیشه این ترس تو دلم هست.
هرچند نمیخوام اونم زیاد بهم وابسته شه ولی نمیدونم چه طوری باید بهش بگم.
امروز باهم تو کافی شاپ قرار داریم. من جای خودمونو ترجیح میدم ولی هوا سرد تر اونه که بشه رفت اونجا.
برف ده سانتی رو زمین نشسته و هوا به طرز وحشتناکی سرده. خب منطقه کوهستانیه و این اصلا عجیب نیست.
تو کافی شاپ نشسته بودم و منتظرم اقا تشریف فرما بشن. بهش که زنگ زدم گفت که دنبال جا پارکه و الان میاد.
رو میز با انگشتم خطوط بی معنی میکشیدم که صندلی جلوم کشیده شد.
سرمو که بلند کردم با دیدن پندار لبخند رو لبم نشست.
-ببخشید ماد مازل.
-میبخشم مستر
با خنده رو صندلی نشست.
romangram.com | @romangram_com