#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_133
انگار حالا از نو عروسی شروع شده انقدر خوشحال بودم که نمیتونم وصفش کنم سرچوپی رو با مهارت هرچه تمام تر تکون میدادم که باعث شده بود حتی تو دور سوم هلپرین { رقص کوردی} کسی سرچوپیو ازم نگیره. بالاخره خسته شدمو سرچوپیو به بغل دستیم که وحید بود دادمو رفتم نشستم.
شام نخورده بودم و کلیم گلاب به روتون بالا اورده بودم. دلم بدجور مالش میرفت. داشتم وسط عروسی پس میفتادم.
روژانو فرستادم تا از مغازه تالار یکم واسم پفک و کیکو اینجور چیزا بگیره.
یکم با اونا خودمو از نو ساختم. واقعا گرسنگیم درد بدیه.
تا تموم شدن عروسی نگام رو پندار بود. حالا که همه چی تموم شد حالا که دیگه افشینی تو زندگیم نیست پندار میمونه.
حالا اون تنها مرد تو قلبمه ولی ایندفعه یه مرد واقعی.
-بسه اسرا چرا زوم کردی رو اون پسر خوردیش دختر. برو تو نخ یکی دیگه.
هنوز هیچکس از دوستی منو پندار خبر نداشت.
لبخندی که معنیش برای خودم مفهوم بودو برای اونا خنده به حرفشون تعبیر میشد رو لبم نقش بست.
مرد من چقدر خوشکل شده.
از لفظی که براش به کار بردم همه وجودم سرخوش شد. انگار تو قلبم چراغونیه.
حواسم بود از اول عروسی نگاه پندارم رو منه.......
حتی یه لحظه هم رو یه دختر دیگه زوم نکرد. درسته که منم خوشکلم ولی از من خوشکلترم تو عروسی فتوفراوون بود.
دلم واسه بغل کردنش، بو کردنش تنگ شده.......... واسه ارامشی که بهم میده ازش ممنونم.
ویبره گوشیم به کار افتاد نگاش کردم. مطمئنن پنداره چون میدیدمش که سرش تو گوشیشه و یه نیم نگاه بهم میندازه و میخنده.
قفل گوشیمو باز کردمو پیامشو خوندم.
-بیا بریم بیرون منو تو همو بخوریم بقیه از طرز نگاه ما خجالت میکشن معذب شدن بیچاره ها.
بخاطر خنده بدنم میلرزیدو ایلا که کنار من نشسته بود متوجه م شد.
-چیه به چی میخندی؟
بعدا اگه میفهمید از اینکه الان ازش پنهون کردم ناراحت میشد ولی نمیخواستمم پندار ببینه که پیامشو به یکی دیگه هم نشون دادم.پیامو واسش فروارد کردمو گفتم که از طرف همون پسره ست که زوم کرده بودم روش.
وقتی پیامم به دستش رسید گفت.
-دروووغ میگی.... ای تو روحت تو بی دوست پسر نشی یه وقت.
بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم.
-این یکی فرق داره.
کاملا به سمتم چرخید.
-واقعا؟
-امم.
romangram.com | @romangram_com