#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_132
اخرش که عمه مم بغلم کردو گفت بهم افتخار میکنه رسما میخواستم بمیرم از خوشی.
گاهی باید عاقل بود نه احساسی...... احساس عوض میشه ولی هیچوقت جای درست و غلط عوض نمیشه.
بقیه دوستام سونیا و مهناز و ساناز و اندیشه..... همشون بغلم کردن و بهم افرین گفتن.
عمه م که مجهز اومده بود و انگاری میدونست که گریه میکنم دستمال مرطوبو رو صورتم کشیدو همه ارایشمو یک جا پاک کرد.
-حالا که اینجوری شده باید جشن بگیریم اولین مرحله شم اینکه خوشکلتر از اون چه که بودی کنمت.
بهش لبخند زدمو اونم کارشو شروع کرد. بعد نیم ساعت کارش تموم شد.
ایینه ای در کار نبود و من نمیتونستم خودمو ببینم ولی از تعریف بقیه میشد فهمید که لعبتی شدم برای خودم.
نیم ساعت منو شش هفت نفر دختر تو دستشویی بودیم.
حالا خواهر عروس خانومم اینجا بود فکر کنم کسی تو عروسی نمونده باشه.
کارش که تموم شد ایینه کوچیکی که در پنکیک جا گذاری شده بود بهم داد و من تونستم تو ایینه کوچیک و البته غبار گرفته یه ذره خودمو ببینم که همون یه ذره خیلی خوب چشمامو روشن کرد.
-خیلی خوشکل شدی اسرا.
-خب از اول میومدی عمه ت ارایشت کنه خره والله الان خیلی خوشکلتری.
با خنده و شوخی از دستشویی اومدیم بیرون که باعث شد توجه همه به ما جلب شه.
ایلا به بقیه گفت که زودتر برن تو تالار چون خیلی زشت میشد این همه دختر باهم بریم تو و میشدیم مرکز توجه.
بعد رفتن اونا عمه م ایلارو هم راهی کردو دستامو تو دستش گرفتو منو دنبال خودش کشید.
قدم دومو که رفت خودمو بهش رسوندمو منم مثل اون محکم مصمم قدم برداشتم.
رفتیم سرجامون و نشستیم.
حالا میتونم معنی واقعی خوشی رو زیر زبونم با تمام وجود مز مزه کنم.
گوشیمو گرفتم تو دستم که عمه م گفت.
-گوشیتو عوض کردی؟
یادم افتاد این گوشی یه که وحید برام گرفت بعد از دروغی که روز تولدش بافتیم.
جواب عمه مو دادم
کنجکاو شدم وحید الان کجاست سرمو تو تالار گردوندم و بالاخره پیداش کردم.
داشت به اونایی که میرقصیدن نگاه میکرد.
با فکر به اینکه بعدا ناراحت میشه اصلا تحویل نگرفتمش از جام بلند شدمو بعد از اطمینان دادن به عمه م به سمتش رفتم و وقتی که گروه رقص از جلوش رد میشدن و دید کمتری رومون بود دستاشو گرفتمو بردم قسمت سرچوپی { پارچه کوچکی که اولین نفر سمت راست گروه رقص کوردی دستش میگیره و تکونش میده و از سه رنگ قرمزو سفید که یه خورشید وسطشه و سبز تشکیل شده که پرچم کوردستانه و نشانه اینکه همه کوردیم}
تا نصف راه که دنبال خودم میکشیدمش تو شک بود ولی بعدش باهام هم قدم شد.
دست پسری رو که سرچوپی تو دستش بود گرفت و سرچوپیو داد دست من.
romangram.com | @romangram_com