#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_129
-خواهش میکنم بیا
دستمو رو صورتم گذاشتم تا گرمی صورتمو با دست سردم بگیرم.
اون به من گفت خواهش میکنم...... اون گفت....... وای باورم نمیشه......
چیزی نداشتم که بگم قطع کردم.
-چی گفت؟
-برم ببینمش
با تعجب گفت
-کجا؟
-پارکینگ
-یه بلایی سرت نیاره.
-میای باهم بریم؟
-اونوقت یه بلا سر هردومون نیاره.
خودش زد زیر خنده ولی من از زور استرس خنده م نمیومد.
محض احتیاط به چند تا از دوستام گفتم تا اگه یه وقت برنگشتیم یا یه چیزی شد شهادت بدن...... افشین خطرناک تر از اون بود که به این راحتیا بهش اطمینان کنم.
از تالار به هوای دستشویی زدیم بیرون. وارد حیاط که شدیم به سمت پارکینگ رفتیم.
جلو ورودیه پارکینگ سمت چپش گوشه تالار میشد و دید خیلی کمی نسبت به اونجا وجود داشت.
میدونستم چشمای افشین رومه. رفتم اونجا و واستادم تا خودش بیاد.
اومد.
حس میکردم الانه که بیهوش شم. فشار خیلی زیادی روم بود واقعا داشتم پس میفتادم ولی جلو خودمو گرفتم.
حالت تهوع امونمو بریده بود.
-سلام
سرمو براش تکون دادم.
اخم رو صورتمو حفظ کردم.
-خب؟
یکم این پا اون پا کرد بعد دستشو پشت گردنش گذاشت و به ایلا گفت که یکم بره اونطرف تر
ایلا هم یه ذره ازمون فاصله گرفت.
-چطوری؟
romangram.com | @romangram_com