#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_128

دوباره ریجکت کردم.

از خوشی رو پاهام بند نبودم. چقدر حس خوبی بود.

دوباره زنگ زد و دوباره ریجکت کردم.

دیگه از رفتنش نمیترسیدم. واسم مهم نبود یا شایدم چون زنگ میزنه اینهمه شجاع شدم.

شاید اگه ریجکت میکردمو دیگه زنگ نمیزد دیوونه میشدم.

ولی خدارو شکر زنگ زد.

چقدر من ضعیفم در مقابل احساساتم. یا بهتره بگم در مقابل احساساتم به اون ناتوانم.

دوباره زنگ زد.

ایلا که تا اون موقع فقط نگاه میکرد گفت

-بهتره اینبار جوابشو بدی. ولی سرد باهاش حرف بزن.

دکمه اتصالو زدم. نفس عمیقی کشیدمو گوشیو رو گوشم گذاشتم.

-الو؟

صدام میلرزید...... ایلا دستامو گرفت و فشار خفیفی بهش وارد کرد.

-الو سلام چرا ریجکت میکنی؟

-عرضی داری؟

چند ثانیه ساکت شد بعد سرد گفت.

-باهات کار دارم

چیزی نگفتم و خودش ادامه داد.

-بیا تو حیاط

عه مگه اینجاست؟ سعی کردم به خودم مسلط باشم گفتم.

-واسم افت داره با تو ببیننم

صدای پوزخندشو از اینجام میتونستم بشنوم.

-بیا پارکینگ

-چرا باید بیام؟

-کارت دارم

-خب این کار تو چی واسه من داره؟

نفس عمیقی کشید و گفت


romangram.com | @romangram_com