#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_125

-امم

-باشه.

ذوق زده بغلش کردم و زود برگشتم سر جام.

-نگی مهمون منیا

-اتفاقا دقیقا میخواستم بیام اونجا جار بزنم از طرف توم.

خندیدم.

یهو یاد وحید افتادم وای اونم دعوته..... کاش پندارو دعوت نمیکردم.

اگه رفتار و برخورد وحید و با من ببینه مطمئنن عصبانی میشه و منم این حق رو بهش میدم.

حالا باز خوبه اون روز که وحید اومد دنبالم پندار ندیدش وگرنه دیگه میشد قوز بالا قوز.

باید با وحید هماهنگ کنم که زیاد صمیمی نشه.

-به چی فکر میکنی؟

-هیچی دارم به لباسو این جور چیزا فکر میکنم.

تک خنده ای کرد.

-حالا کدوم تالاره؟

ادرس تالارو دادم و گفت که سعی میکنه بیاد.

یکم دیگه پیش هم موندیمو حرفای شر و ور زدیم اخرشم برم گردوند خونه.

روز قشنگی بود و کلی انرژی مثبت بهم داد.

خیلی زود اخر هفته رسید. انقدر سرم شلوغ بود که انگار من خود عروسم.

همه چی رو از قبل مشخص کرده بودم. لباسمو ارایشمو و مدل موهامو. انقدر برای این عروسی برنامه ریخته بودم که خودمم خسته شدم بودم.

روز عروسی قبل رفتن به ارایشگاه لباسامو پوشیدمو ساعت دو به ارایشگاه رفتم. عروسی ساعت هفت شب شروع میشد.

انقدر برف باریده بود که زمینو سفید پوش کرده بود منم که عشق برف.

این عروسی هم پندار هست هم وحید هست هم افشین هست. خلاصه عالیه عالی.

انقدر تو کار ارایشگره وسواس به خرج دادم که کم مونده بود از ارایشگاه پرتم کنن بیرون. بالاخره ساعت هفت کارم تموم شد.

ارایشم ساده ساده بود. نه سایه زدم نه ابروهامو کشیدم. تنها فرقش با ارایش عادی بیرون رفتن فقط یه خط چشم بود که از اونجایی که چشمای من درشتن حسابی خودشو نشون میداد. موهامو خیلی خوشکل درست کرده بود. جلو موهامو بالا داده بودم و از پشتم جمعشون کرده بودم خلاصه یه مدل گردنیه خوشکل شده بود.

ساعت هشت بود که به حول و قوه الهی پامو تو تالار گذاشتم.

قبلا با وحید اتمام حجت کرده بودم که زیاد صمیمیت به خرج نده. قبل رسیدن به تالارم به پندار اس دادم که من دارم میرم و اونم خودشو برسونه.

خیلیارو دعوت کرده بودیم ولی تالار هنوز اون طور که باید شلوغ نشده بود.


romangram.com | @romangram_com