#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_121

تقریبا به سمتش پرواز کردم و سوار ماشین شدم.

-سلوووم

-سلام.

با عشق نگام کرد. منم نگاهشو بدون پاسخ نذاشتم .

ماشینو روشن کردو راه افتاد. خیلی خوشحال بودم.

الان که افشینی تو ذهنم نیست میخوام از لحظه لحظه زندگیم به خصوص از لحظه لحظه بودنم با پندار لذت ببرم.

مستقیم به سمت مکان دو نفره مون رفت.

اگه منو پندار باهم ازدواج میکردیم بعد ها با بچه هامون میومدیم اینجا و درحالیکه بچه هامون کاملا نا اگاه از دلیل انتخاب این مکانن ما زیر چشمی به هم نگاه میکنیمو برای هم لبخند میزنیم.

چه لحظه زیبا و رویایی میشد.

از ماشین پیاده شد و تو اون سرما دوباره رفت سمت جایی که با هم مینشستیم.

کتشو از تو نایلون دراوردمو تو دستام گرفتم و پشت سرش رفتم سمتش.

پریدم رو کولش که صداش بلند شد.و من بلند بلند میخندیدم.

میخواستم همه دنیا بفهمن که من خیلی خوشحالم که میشه بعد از اون همه سختی ورنجی که کشیدم بازم خوشحال باشم و از ته دل بازم بخندم رها و واقعی.

برگشت سمتم که اذیتم کنه و تلافی شیطونیمو سرم در بیاره که با دیدن پارچه سرمی ای تو دستم واستاد و با تعجب نگام کرد.

-این چیه؟

با اینکه کلی لباس تنم کرده بودم و پالتو هم پوشیده بودم ولی سردم بود. هوا به طرز فجیعی ادم یخ کن بود.

بازش کردمو جلوش گرفتم.

-شبیه چیه؟

-کت

-شوخی نکن.

-والله

از خنگیش خنده م گرفت.

رفتم سمتشو خودمو تو بغلش انداختم با جون و دل قبولم کرد. کتو روی خودم و روی پاهای پندار انداختم.

-وقتی اینو تو تنت تصور میکردم کلی ذوق مرگ میشدم.

جوابی نشنیدم. سرمو بلند کردم که صورتشو ببینم. چون سرم رو پاهاش بود فقط گلو و ریشش معلوم بود.

چقد این مرد خواستنیه.

سرمو بلند کردمو بوسه ای کوتاه رو گلوش گذاشتم.


romangram.com | @romangram_com