#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_104
دوباره خوابیدم. با اینکه واقعا حسی برای خواب نداشتم ولی بازم خوابم برد.
وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود. زمان و مکان از دستم در رفتم بود.
وحیدو کنارم میدیدم که سرشو گذاشته رو صندلیو خوابیده. خبری از مامانم نبود.
حوصله م سر رفته بود دلم میخواست از اونجا برم بیرون. دلم برای هوا تازه تنگ شده بود.
باور نمیشه بازم از افشین رو دست خوردم. اون حالا در حال تدارک دیدن عروسیشه و من تو بیمارستان افتادم.
مگه از رو جنازه م رد شه بتونه ازدواج کنه. شده خودمو نابودم کنم اونو میکشم پایین.
دوباره همه وجودم نفرت شد. دیگه مثل اول احساس بیچارگی نمیکردم.
حالا که برنگشته ازم خواهش کنه ببخشمش عروسیشو خراب میکنم فکر کنم اینجوری بی حساب بشیم و دلم بالاخره خنک بشه.
اصلا وظیفه انسانی منه نذارم یه دختر دیگه رو هم بدبخت کنه.
یه صدا تو وجودم بهم میگفت شاید سر به راه شده باشه و این اخری باشه.
خب فقط حق خودمو ازش میگیرم..... اره این بهتره.
با تکون خوردن سرم وحیدم بیدار شد.
-ساعت خواب خوابالو
دماغمو بالا کشیدم و گفتم.
-توم که خوابیده بودی.
از صدام حسابی کپ کردم. خیلی ترسناک شده بود.
-صداشو
و خندید.
-شبیه خروس شدی الان.
با همون صدای خروسی گفتم
-زهر مار
جدی شد.
-حالت خوبه؟
سرمو براش تکون دادم.
-بهم بگو چرا اینطوری شد؟
-بی احتیاطی؟
-مطمئنی؟
romangram.com | @romangram_com