#دیر_آمدی_نیمه_عاشق_ترم_را_باد_برد_پارت_103
لبخند کوچیکی زد که از معنی کردنش عاجز بودم.
-سوختم.
-با چی؟
-اب جوش سماور
صورتم جمع شد. بیچاره چه گناهه.
-اوف چقدم درد داشته.
چیزی نگفت میخواستم یه جوری بهش انرژی مثبت بدم میخواستم به زندگی امیدوارش کنم.
-ولی جدن میگم از زیباییتون کم نکرده هنوزم خوشکلید و صد البته خوش قیافه.
چشاش برق زد و من خوشحال از نتیجه کارم اونو به لبخند خوشکلی مهمون کردم. دوست داشتم همه هم جنسام انقدر اعتماد به نفس داشته باشن که هیچ مردی نتونه از پا درشون بیاره. کاش وقتی یه زن مادر میشد هم جنسشو تو اولیت قرار میداد. اینجوری دیگه هیچ مردی نمیتونست ازمون سواستفاده کنه.
-شما چرا اینجایید؟
-زمین خوردم سرم شکسته.
صورتشو جمع کردو برام ارزوی شفا کرد.
خواستم ازش تشکر کنم که صدای در و پشت بندش صدای وحید حرفمو قطع کرد.
-سلام مامه پیره {عمو پیر}
نگاش کردم نایلون موز تو دستشو تکون داد.
-ببین چی اوردم برات ناشرین {زشت}
دلم دوباره گرفت.
افشین فکر کرده که چی..... منم عروسی میکنم حالا ببین..... یه عروسی بگیرم تموم شهر دهنشون باز بمونه صبر کن. حالشو میگیرم.
اشک تو چشام جمع شد نالیدم
-وحید؟
جدی شد سرشو اورد جلو و گفت
-جانم؟
حرفی واسه گفتن نداشتم فقط میخواستم نره پیشم بمونه. میترسیدم اونم منو تنها بزاره و بره.......... اونم ولم کنه
-نرو
-نمیرم عزیزم.
دستشو گرفتم و گونه مو روی کف دستش گذاشتم تا وقتی چشامو میبندم مطمئن باشم که نرفته و هنوز هست .
بچه که بودم همیشه گوشه پتو مامانمو میگرفتم. میترسیدم شیطونا بیان ببرنش، میخواستم مواظبش باشم.
romangram.com | @romangram_com