#دیر_آمدی_نیمه_عاشق‌_ترم_را_باد_برد_پارت_102

مادرش داشت بهش شیر میداد. چقد زیبا بود....... کاش منم زود مامان بشم. دیگه چهار چشمی حواسم هست کسی به دخترم نگه بالا چشمت ابروه.

صدای سلام و یاالله گفتن اقای شبستریو که شنیدم سرم به سمت در برگشت.

وقتی مامانمو دیدن که خوابیده صداشونو پایین اوردن. لبخند رو لب اقای شبستری حس خوبیو به ادم میداد.

پشت بندش سروه خانوم و نوید وارد شدن. خبری از وحید نبود..... کاش میومد کاش....

مامانم بیدار شد بعد از سلامو احوال پرسی و جویا شدن دلیل این وضعیت بالاخره ساکت شدن و من پرسیدم

-وحید کجاست؟

-اینجا بود.... رفت موز بخره گفت خوشت میاد.

حوصله لبخند زدن نداشتم.

-اسرا جان خواب بودی همه اومدن دیدنت

-میدونم مامان دیدمشون.

-ایشالله خوب میشی دختر گلم.

-ممنون.

نگهبان اومد تو اتاقو تذکر داد که وقت رفتنه و اونام خدافظی کردنو از اتاقم خارج شدن.

-من برم بدرقه شون کنم الان برمیگردم.

-باشه...... من میخوابم زود بر نگرد.

-باشه عزیزم. دردم دیگه نداری هم؟

-نه ندارم.

-باشه.

مامانم از اتاق خارج شد. برگشتم سمت تخت بغلیم که مامانه داشت با بچه ش بازی میکرد. تعجب کردم نه کسی برای ملاقات اومد نه پدر بچه رو اصلا دیدم. شاید اونموقع که خواب بودم اومدن.

دلم خواست به زنه انرژی بدم بیچاره دست تنها داشت به بچه ش میرسید.

-بچه تون چه خوشکله ماشالله

سرشو بلند کرد و من تونستم ببینمش.

یه طرف صورتش سوخته بود و این باعث شد یه لحظه لرز بگیرم ولی از نیمه دیگه صورتش معلوم بود که پوست قشنگی داشته..... بیچاره زیباییش حیف شده.

-مرسی عزیزم خودتم خیلی خوشکلی.

-مطمئنم به شما رفته پوستتون خیلی نازه.

دستشو رو صورتش کشید. دستش رو طرف سوخته بود..... ادامه دادم.

-مطمئنن قبل این حادثه خیلی خوشکل بودین.


romangram.com | @romangram_com