#دلتنگ_پارت_90


از پله ها بالارفتم.رو به روی در اتاق آریا قرارگرفتم..از شدت لرزش دستم،نمیتونستم درو باز کنم.تمام قدرتمو جمع کردم و توی یه حرکت در با شدت باز شد

از همون اول بوی عطر آریا به مشامم خورد

چشم هامو بستم..قطره اشک هام تند تند شروع به باریدن کردند.

چشم هام رو به آرومی باز کردم.اشک مانع دیدنم میشد

باشدت اشک هام رو پس زدم تا بهتر بتونم ببینم..بغض توی گلوم سنگینی میکرد.راه تنفسم بسته شده بود.آروم رفتم سمت تختش.روش دست کشیدم.عشق من 27 سال رو اینجا صبح میکرد!

خودمو انداختم روی تخت.سرمو توی بالش عزیزم خفه کردم و با صدای بلند گریه میکردم..میخواستم صدام رو بشنوه که چقدر دلتنگش هستم

متوجه نشستن دستی روی شانم شدم.سرمو بلندکردم.خاطره بود

روی تخت نشستم و اشک هامو پاک کردم.دستمو باز کردم و باگریه توی آغوشم فرو اومد

سعی کردم بخاطرش دیگه گریه نکنم..

من_مامان ببخشید گریتو در آوردم

خودشو ازم جدا کردو گفت_نه مامان خودمم دلم برای بابام یه لحظه تنگ شد

بغضمو به سختی قورت دادم.دستشو گرفتم و باهم رفتیم پایین

سمیرا جون روی مبل نشسته بودو داشت با تلفن صبح میکرد.با ورود ما تلفن رو قطع کردو اومد سمتمون

سمیراجون_بیاید نهار درست کردم با هم بخوریم

من_به کی زنگ زدید؟

سرشو انداخت زیر و گفت_آتوسا

لبخندی زدم..باهم رفتیم و نهارمونو خوردیم

توی سالن نشسته بودیم که سمیراجون رو به خاطره گفت_آرام جان کلاس چندمی مادر؟

چشم های خاطره گرد شد..زبونم قفل شده بود.اینا فکر میکردن اسمشو گذاشتم آرام.همونطور که آریا میخواست

خاطره_اسم من خاطره هست

romangram.com | @romangram_com