#دلتنگ_پارت_89


زیرلب زمزمه کرد_دارم درست میبینم؟!امکان نداره

بغض راه گلوم رو بست..سرتکون دادم..چشم باز کرد

بهم خیره شده بود..چشم هام لبریز از اشک بودن.اما بالاخره چکید.قطره اشکی از دیدار اولین عزیزم بعد از 15سال.دوست داشتم اول برم پیش مامانم اما اون نبود.رفته بود از اونجا

سمیرا جون دست کشید روی گونم و با گریه گفت_عروس قشنگم

روحم شاد شد از این لحن.اولین بار شب خاستگاری بهم گفت عروسم و دیگه نگفت

توی یه حرکت کشیدم توی آغوشش.با صدای بلندی گریه میکرد.از ته دل.من هم بی صدا اشک میریختم

سمیراجون_خورشید...عروس قشنگم...فکرکردم توهم مثل در دونم ترکم کردی...گفتم توهم رفتی..هردوتون هلاک شدین..خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه

ازش جداشدم و با گریه گفتم_فکرکردم منو یادتون رفته

سمیراجون_ببخش منو دخترم..ببخش اگر تو گذشته اذیتت میکردم.پسرم بخاطر عشق پاک تو رفت..تا لحظه ی مرگ هم عاشقت بود.تو نبود تو روانی شده بود.فهمیدم که هرچقدر هم من قبولت نکنم پسرم به اندازه ی من تورو قبول کرده

با یاد آریا حالم بدتر شد..شدت گریم بیشتر شده بود

سر گذاشتم روی شانه سمیراجون و گفتم_نگو سمیراجون.نگو توروخدا.اگر بدونی چی کشیدم.کاش یه لحظه میتونستم آروم بگیرم.یک ثانیه هم نشده تصویر آریا جلوی چشمم نباشه.دلتنگم..دلتنگ همه چی

واجازه دادم صدای هق هق گریم سکوت باغ رو بشکنه

سمیراجون دستمو گرفت و وارد خونه شدیم..خاطرات برام زنده شدن.تمام لحظات..

سالن.منو یاد اون روز که آریا اینجا بهم گفت نمیخواد ازم جدا شه

روبه روی آشپزخونه.منو یاد اون شب که پانته آ زیر پاییم کرد

و راه پله.چشم هامو بستم..اون قسمت که آریا با تیپ هماهنگ با من از پله ها پایین اومد،توی ذهنم متداعی شد

باصدای گریه ی سمیراجون چشم بازکردم

خاطره رو توی آغوش گرفته بود

_نوه ی خوشگلم..الهی مادر دورت بگرده..من چقدر از وجود تو محروم بودم

بی توجه بهشون از پله ها بالارفتم.خورشید بزار پیش نوه ش باشه.15سال خاطره رو از همه دور کردی

romangram.com | @romangram_com