#دلتنگ_پارت_91


سمیراجون نگاه من کرد و گفت_نذاشتی آرام؟

حرفی نزدم که با بغض ادامه داد_خاطره گذاشتی؟

آهی سوزناک کشید و زیر لب زمزمه کرد_خاطره

یه دفعه شالشو گذاشت روی چشم هاش و زد زیر گریه

بلند و باشدت گریه میکرد.دلم خون شد

میون گریه های سوزناکش میگفت_پسرم..پسرم..بدبخت شد..رفت..داغ بچمو دیدم..وقتی نگاهتون میکنم احساس میکنم دارم پسرعزیزمو میبینم..شبو روزم شده دارلرحمه..بچم سردش میشه..ببین زیر قبر چی به سرش میاد..کلی سوسک و مار..پوسته میشه میره..فقط ردی ازش میمونه

از زور گریه نتونست ادامه بده..باگفتن این حرف ها مو به تنم سیخ شد..چشم هام لبالب پراز اشک شد..بلندشدم که برم سمتشو دلداریش بدم که زنگ در به صدا در اومد..استرس وجودمو فراگرفت.دکمه رو فشردم

با گام های شمرده شمرده رفتم سمت در..به آرومی درو باز کردم و منتظر ایستادم..قلبم به شدت توی سینم میکوبید..دست گذاشتم روش

بسه..بسه..

دربازشد و آتوسا وارد شد..پشت سرش مهسا..پشت سرش سپیده..پست سرش ماهان و بعد مازیار و نیما

دخترها با دو میومدن این سمت.پسرا هم باناراحتی نگاهم میکردن

همونطور که میومدن نگاهشون کردم.آتوسا هنوز به همون زیبایی بود..سپیده موهاش رو شرابی رنگ کرده بود.و مهسا..موهاشو قهوه ای کرده بود..همشون به اون زیبایی بودن فقط آتوسا و مهسا شکسته تر شده بودن و از همه بدتر آتوسا..چه داغی به دلش نشست

از پله بالا اومدن و جلوم قرارگرفتن..فقط مهسا پایین ایستاده بود و از همونجا با گریه بهم زل زده بود..اشک هام قطره قطره چکه میکردن

آتوسا با گریه بهم زل زده بود..دستی کشید روی صورتم و پرید توی بغلم

گریه میکرد..

آتوسا_خورشید..الهی من قربونت بشم..زن داداش خودم..مارو ول کردی کجا رفتی؟داداشم ولمون کرد تو دیگه چرا؟هرروز گریه میکردم و از داداشم معذرت خواهی میکردم..که چرا نتونستم ازت محافظت کنم.همش یادم میوفتاد که...

گریه نذاشت ادامه حرفشو بزنه..من چقدر دلتنگشون بودم..سرشو آورد بالا و چشمش به پشت سرم افتاد

زیرلب گفت_چه خانومی شده عمه

سرمو چرخوندم..خاطره کنار سمیراجون ایستاده بود

آتوسا منو ول کرد و رفت سمت خاطره.توی یه حرکت کشیدش توی بغلش

romangram.com | @romangram_com