#دلتنگ_پارت_582
یه تکه شکلات گذاشتم توی دهنم و گفتم_وا به من چه..این طفل معصوم های تو همش غذا میخورن نمیزارن چیزی به من برسه
شهاب_اگر اذیت بچه هام کردی درشون میارم میزارمشون توی شکم خودما
این حرفش انقدر باحال بود که پقی زدم زیر خنده..نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم..دلمو گرفته بودم و میخندیدم که شهاب با نگرانی مدام میگفت_الانه که شکمت بپوکه
همونطور داشتم میخندیدم که با لگدی که یکی از بچه هام به شکمم زد خندمو قورت دادم و راست ایستادم
شهاب با وحشت گفت_خاطره؟
با ذوق زدگی بدون نشون دادن اهمیتی به نگرانیش گفتم_وای شهاب یکیشون لگد زد..وااای باز زد..ببین ببین
شهاب که از من هم بیشتر ذوق زده شده بود سریع روی زانو نشست و دستشو روی شکمم گذاشت تا حس کنه لگد رو که دوباره همون لحظه لگد زدن که چشم های شهاب برق زد
روی شکممو بوسید و گفت_بابا فداتون بشه..زود بیایدا من طاقت ندارم
با لبخند موهاشو نوازش کردم..بهترین حس دنیا
شهاب_خاطره بلند شو برو یه دوش بگیر و حاضر شو میخوام بریم آتلیه کلی عکس بگیریم
من_وای چه خوب..بریم
سریع رفتم دوش گرفتم و آماده شدم..شهاب هم همینطور
راهی آتلیه شدیم
کلی عکس گرفتیم..لباس من لباس صورتی رنگ بلندی بود و لباس شهاب هم،مشکی با شلوار پارچه ای مشکی و کت مشکی و کراوات صورتی
یکی از عکس ها من روی صندلی گهواره ای نشسته بودم و در حال خواندن کتاب بودم
عکس بعدی ایستاده بودم و هر دستمو روی شکمم گذاشته بودم و به شکمم چشم دوخته بودم
عکس بعدی با شهاب بودم..روی کاناپه ای کنار شهاب نشسته بودم و سرمو روی شانه ی شهاب گذاشته بودم و چشم هامو بسته بودم اما نگاه شهاب به شکمم بود.یکی از دست های شهاب روی شکمم بود و دست من هم روی دست شهاب
به علاوه کلی عکس دیگه که عالی شدن..رفتیم یه چرخی زدیم تا عکس ها حاضر شن..وقتی عکس ها حاضر شدن گرفتیمشون و برگشتیم خونه
عکس ها عالی بودن..همشون رو روی چوب زده بودم..یکی از عکس هامون که من ایستاده بودم و شهاب روی زانو نشسته بود و سرشو روی شکم من گذاشته بود با اون عکسی که من ایستاده بودم و دستم روی شکمم بود رو بزرگ تراز بقیه کردیم و روی دیوار اتاق کنار عکس عروسیمون نصبشون کردیم
* * *
romangram.com | @romangram_com