#دلتنگ_پارت_583
امشب شام خونه ی عمه آتوسا دعوتیم..شهاب راننده فرستاد و منو رسوند خونه ی عمه و گفت که خودش شب میاد اونجا
مامان بزرگ،سمیرا جون،خاله مهسا و خاله مامانم(مامان خاله مهسا)اینا اومده بودن..
فسقلی عمه انقدر شیطون بود که با دیدنش هر لحظه دلم بیشتر میخواست که بچه هام به دنیا بیان
وقتی بهشون گفتم بچه هام دوقلو هستن همشون از خوشحالی کلی قربون صدقم رفتن که در آخر عمه آتوسا دووم نیاورد و اسپندی دود کرد
آرام،چون 8ماهش بود و تازه شروع کرده بود به راه رفتن،با کلی دردسر به کمک مبل میومد دست میکشید روی شکمم و یکم با بچه هام حرف میزد و دوباره میرفت بازی میکرد
مامان بزرگ کنارم نشسته بود و تند تند پرتقال پوست میکند و من هم با سرعت نور همشون رو میخوردم.با اینکه خجالت میکشیدم اما انگار کنترلم دست خودم نبود..خدا کنه بچه هام حداقل چغله بادوم نشن
سمیرا جون چایی دم کرد و جلومون گذاشت و خودش هم فنجونی برداشت و نشست روی مبل
رو بهم گفت_مامان جون میخواید اسم بچه هاتونو چی بزارید؟
من_نمیدونم هنوز راجبش تصمیم نگرفتیم..ولی تو فکرش هستم..حتما به شهاب میگم ببینم نظر اون چیه
لبخندی زد و گفت_خدا واسه هم نگهتون داره
من هم در جوابش لبخندی زدم
نگاه ساعت کردم..ساعت 9 بود..گوشیمو در آوردم و زنگ زدم به شهاب
جواب نداد.دوباره زنگ زدم بازم جواب نداد.با خودم گفتم شاید کار داره یا توی راهه اما مگه این دلشوره میزاشت؟همش فکر های بد میکردم..شهاب سابقه نداشت دیر جواب بده
با نگرانی نگاه مامان بزرگ کردم و گفتم_جواب نمیده..دلم شور میزنه
مامان بزرگ_دختر چرا فکرای بد میکنی؟اون قویه..بشین اینجا الان خودش زنگ میزنه
نشستم اما همش فکرم پیش شهاب بود..دست هام مثل بید میلرزیدن
با لرزش گوشیم از جا پریدم..گوشیمو برداشتم..شهاب بود
نفسی از سر آسودگی کشیدم که مامان بزرگ گفت_دیدی گفتم چیزی نیست
لبخندی زدم و جواب دادم
من_جانم؟شهاب کجایی؟دلم شور زد!
romangram.com | @romangram_com