#دلتنگ_پارت_561


شهاب_خب کجا بریم؟

من_اوممم نمیدونم..

دنده رو عوض کرد و همونطور که نگاهش به رو به رو بود گفت_بریم خرید

حرفی نزدم..نیم ساعت جلوی یه پاساژ نگه داشت..ماشینو پارک کرد و با هم وارد شدیم

همون اول چشمم خورد به مغازه بدلیجات فروشی!دست شهابو کشیدم و با هم وارد شدیم

دو تا گردنبند شبیه به هم خریدیم..گردنبد نقره ای رنگی بود که پلاکش الله بود و روش با نگین های ظریفی تزئین شده بود

شهاب لبخندی زد و گردنبند رو دستش گرفت

از مغازه خارج شدیم..قفل زنجیرو باز کردم و همین که اومدم بدم به شهاب تا گردنم کنه با دیدن چیز پیش روم اشک تو چشم هام حلقه زد

گردنبند رو به لبم نزدیک کردم و ب*و*س*ه ای روش نشوندم ! خدایا تو اونقدر خوبی که مطمئنم روزی میرسه که همه به خوبی و خدایی تو پی میبرند

شهاب حواسش به من نبود..توی حال خودش بود..پلاک رو توی دستش گرفته بود و بهش خیره شده بود و هر از گاهی هم با انگشت شصتش لمسش میکرد

با برخورد دستم به شانش،سرشو بلند کرد

با چشم های نم دار بهش لبخندی زدم و گفتم_بده گردنت کنم

بدون حرفی نفس عمیقی کشید و گردنبند رو دستم داد

گردمش کردم و اون هم گردنم کردش

اومدم حرکت کنم که بریم دستمو گرفت و پنجه هاشو بین پنجه های دستم قفل کرد

لبخندی زدم و راه افتادیم..

شهاب_خاطره بیا بریم توی این کتاب فروشی میخوام کتاب بخرم

من_باشه بریم

وارد کتاب فروشی شدیم..شهاب چند تا کتاب مال اتفاقات دوران هخامنشی و کوروش کبیر خرید با یه کتاب شعر از فروغ فرخزاد.من هم دو تا کتاب رمان خریدم به نام های با من بمان و در امتداد حسرت..البته ناگفته نمونه که شهاب یه کتاب آشپزی پر ضخامت هم برام خرید

گوشه ای ایستادم تا شهاب کتاب ها رو حساب کنه.وقتی حساب کرد اومد پیشم و گفت_بریم

romangram.com | @romangram_com