#دلتنگ_پارت_560
با صدای خیلی آرومی همچنان وقتی دست هام میلرزیدن گفتم_مگه تحت درمان نیست؟
نفس عمیقی کشید..دست هاشو توی هم قفل کرد و بهم خیره شد و گفت_تا حالا از خودتون پرسیدید چرا کسایی که سرطان دارن میمیرن؟
پایین مانتوم رو توی مشت گرفتم و گفتم_خب..بیماریشون حاده واسه همین میم..
هنوز حرفم تموم نشده بود که پرید میون کلامم و گفت_درسته بیماریشون حاده و همین حاد بودنشون باعث میشه که امیدشونو از دست بدن..کسی که بیماره تا خودش نخواد خوب نمیشه..باید امید داشته باشه که خوب میشه و با تلاش خودش دکتر هم تلاششو میکنه و به نتیجه ی خوب میرسن..اما این آقا حتی حرف نمیزنن که بخوان تلاشی کنن تا خوب بشن!کار زیادی از ما ساخته نیست اما ما هم داریم سعیمون رو میکنیم تا خوب بشن
من_آقای دکتر بزارید من ایشونو ببینم..شوهر من دوست صمیمی ایشون هست و مطمئنم که اون با دیدنش حالش بهتر میشه
دکتر با صدایی که بی شباهت به داد نبود گفت_خانم محترم دارم میگم خانوادش گفتن کسی نیاد چون از دوست ضربه خورده
_خب شاید یه نفر دیگه باشه..این ها با هم مثل برادرن
بلند شد و رفت سمت در..در و باز کرد و گفت_انگار نه شما حرف من و میفهمید نه من
و به بیرون اشاره کرد..بند کیفمو از شانه ی چپم برداشتم و روی شانه راستم گذاشتم و با گام های محکم،حتی بدون انداختن نیم نگاهی بهش از اونجا خارج شدم..آخه کدوم احمقی به تو مدرک داده؟حتی یادم رفت آدرس خانوادشو بگیرم
راه رفته رو برگشتم و تقه ای به در دکتر زدم..بعد از گفتن بیا داخل،درو باز کردم و وارد شدم
با دیدنم ابرویی بالا انداخت و گفت_فکر کردم صحبت هامون تموم شده باشه
چشم به سرامیک کف اتاق دوختم و گفتم_خب حداقل میشه آدرس یا شماره ای از خانوادش بهم بدید؟
سرمو بلند کردم و گفتم_لطفا
و ملتمسانه بهش چشم دوختم..نفسشو بیرون داد و خودکارشو روی میز گذاشت..چشم هاشو باریک کرد و گفت_نچ
با چهره ی در هم جمع شده،درو به هم کوبیدم و زدم از اونجا بیرون
د آخه اون نمیفهمه شهاب همش نگرانشه!
تاکسی گرفتم و برگشتم خونه
عصر شهاب زودتر اومد خونه و گفت که حاضر شم بریم بیرون
اواخر اسفند بودیم و هوا هم خیلی سرد نبود واسه همین بافت مشکی رنگی با شلوار جین و شال مشکلی پوشیدم!موهاموهم بالا جمع کردم و خط چشم مشکی رنگی کشیدم با رژلب قرمز
شهاب هم شلوار سفید رنگی پوشید با لباس آستین بلند مشکی.ساعت مچیش رو هم بست و از خونه زدیم بیرون
romangram.com | @romangram_com